به خدا سوگند كه مراد آن گوينده از دو سعد ، سعد بن معاذ و سعد بن عبادة است ( 1 ) .
11 - ابن سعد در ( طبقات الكبرى ) ج 1 ص 215 - 219 روايتى نقل كند كه خلاصه اش اينست :
چون رسول اكرم ( ص ) از مكه به مدينه هجرت فرمود ، با شخصى كه همراه بود گذرشان به خيمهء امّ معبد خزاعى افتاد ، كه ام معبد در جلوى خيمه نشسته بود از آن زن قدرى خرما يا گوشت خواستند كه بخرند ، نداشت ، چه خشكسالى ، قبيلهء او را دچار فقر نموده بود ، ام معبد گفت : به خدا سوگند كه اگر چيزى ميداشتيم نثار قدمت مىكرديم . ناگاه چشمان حضرت به گوسفندى در گوشهء خيمه افتاد سؤال فرمود :
اين گوسفند چرا تنها اينجا مانده ؟ ام معبد گفت ضعف و ناتوانى او را از گله بازداشت .
حضرت فرمود : شير مىدهد ؟
عرض كرد : ناتوانيش آنقدر است كه شير در پستانش جمع نمىشود ، حضرت گوسفند را طلبيدند و دست مبارك به پستانش ماليده و نام خدا بر زبان جارى نمودند كه : خدايا پستان اين گوسفند را بركت ده ! بلافاصله شير در پستان جارى شد .
پيغمبر ظرفى طلبيد و شير دوشيد تا ظرف پر شد ، ابتدا به آن زن داد و نوشيد و سير شد و سپس ياران خود را ، هر يك نوشيدند تا سير شدند و بعد از همه خود نوشيد و فرمود :
ساقى القوم آخرهم .
آنكه ساقى گروهى مىشود بايد خود آخر نوشد و دوباره ظرف را پر از شير فرمود و پيش زن گذاشت و حركت فرمود :
هامش
( 1 ) ابن شهرآشوب نيز در ( مناقب ) . 1 : 59 روايت كند .