تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
هستى كه در موقع راحتى و كاميابى مغرورى و آنگاه كه در برابر جنگجويان قرار بگيرى ، ترس تمام وجودت را فرا مىگيرد كه حاضر مىشوى براى حفظ جانت عورت خويش را نمايان سازى ! آيا صفين را فراموش كردى ، هنگامى كه تو را به مبارزه طلبيدند تو از رزمگاه كناره گرفتى تا مبادا گرفتار دست مردان قوى پيكر و شمشيرهاى برنده گردى و گرفتار جنگجويان نشوى كه آزادى بى بند و بار را نابود و عزيزان بى جهت را به خوارى مىنشانند . عمرو در پاسخ او گفت : معاويه خود مىداند كه من در ميدان جنگ ، حريفان را چون انبوهى خار محاصره مىكنم و من خود ، پدر تو را در بعضى از جنگها ديدم كه ترس سرا پاى وجودش را فرا گرفته و مضطربش ساخته بود ! عبد اللَّه گفت : نه به خدا قسم ، اگر پدرم در ميدان جنگ روبروى تو سبز مىشد تمام مفاصلت را از ترس مىلرزاند و جان سالم از دست او بدر نمىبردى ولى او با غير تو نبرد كرد و كشته شد . معاويه به عبد اللَّه مرقال گفت : اى بى مادر ! آيا ساكت نمىشوى ؟ ! عبد اللَّه هم گفت : اى زادهء هند ! تو با من چنين سخن مىگوئى ؟ من اگر بخواهم تو را نكوهش كنم ، چنان مىكنم كه عرق شرم بر پيشانيت نقش بندد و پستىها در چهره ات نمايان شود ؛ آيا به بيش از مرگ مرا مىترسانى ؟ معاويه از شدت خود كاست و گفت اى برادر زاده بس كن و امر كرد او را آزاد سازند در اين موقع عمرو عاص به معاويه گفت : من به تو از روى بينش و دور انديشى ، امرى را پيشنهاد نمودم ، و تو عصيان كردى و حال آنكه يكى از موفقيتهايت كشتن پسر هاشم مرقال بود . اى معاويه ! مگر پدر او على را در آن جنگ خونين ( كه سرها از حلقومها جدا مىشد ) يارى نكرد تا در آن جنگ دريائى از خون ما جارى شد ؛ و اين پسر اوست و هر مرد به بزرگ خود همانند و شبيه است ، و مىترسم كه تو ( در خوددارى