ناتوانش ساخته ؛
يك چشمى كه در ميان قوم خود مقامى ميجويد و با زندگى چندان دست و پنجه نرم كرده كه بستوه آمده است چارهء نيست يا بايد شكست يا شكسته شد ، من با نيزهء بلند بر سر آنها فرو ميكوبم .
بزرگى كه در ميدان نبرد به صحنهء جنگ پشت كند در نظر من چيزى ارزش ندارد .
عمرو متمثل به اين شعر شد :
بر تودههاى كثافات و پليدىها گياه روئيده ؛ ولى نهال و اصل حيله گرى در نفوس پست ، دونپايه ، خواهد ماند .
و سپس به معاويه گفت : آرى او همان شخص است ، او را رها مكن يا امير المؤمنين ! او همان عنصر جسور و خشمگين و كينه توز است ؛ او را نابودش ساز و مگذار به عراق برگردد ؛ زيرا عراقيان دو رو و فتنه انگيزند و علاوه او هواهائى در سر دارد و از هوادارانى بر خوردار است كه او را اغوا مىكنند . بخدائى كه جان من در دست اوست ، اگر او از قيد و بند تورهائى يابد ، سوارانى مجهز خواهد نمود و آشوبى بر پا خواهد كرد .
عبد اللَّه مرقال در حالى كه در قيد و بند اسارت بود ، به عمرو گفت : اى زادهء پدرى كه بلاعقب بود ( كنايه از زنازادگى عمرو ) ، اين همه حماسه و زبان آورى را چرا در روز صفين به كار نبستى ؟ ، آنگاه كه ما تو را به نبرد دعوت كرديم و تو ، مانند كنيز سيه روى و گوسفند اخته شده به پشت اسبها پناه مىبردى .
اگر معاويه مرا بكشد ، مردى بزرگوار و ستوده و توانا را كشته ، نه فردى ضعيف و ننگين را ! !
عمرو پاسخ داد : اين سخنان را ول كن ، فعلا در برابر شمشيرهاى برندهء ما گرفتارى كه دشمن را مىدرد و نيزه هامان بر بينى مىكوبند .
عبد اللَّه گفت : آنچه مىخواهى بگو ، من كه تو را مىشناسم ، تو همان كسى
الغدير ( فارسي ) — صفحة 309
مساهمون: محمد تقي واحدي
ص٣٠٩