تا اينكه از نابودى حتمى در امان مانى ، سپس معاويه را به عنوان مشورت و صلاح انديشى تشويق نمودى كه به مبارزه با على تن دهد و با تدبيرى نيكو معاويه را براى نبرد با على تحريك كردى و اينهمه بخاطر اين بود كه از وجود معاويه آسوده شوى و ديگر چهره اش را نبينى ؛ معاويه هم از درون پر آشوب تو آگاه شد و پى به نفاق و كينه جوئى تو برد و هدفت را دانست ! !
بس است ! زبان فروبند ، و از بدانديشى دست بردار ؛ تو در بين دو خطر گيرى در يك سو شيرى خشمناك است و در سوى ديگر دريائي ژرف ! اگر با شير روبرو شوى تو را مىدرد و نابود مىكند و اگر به دريا زنى در اعماق آن ناپديد خواهى شد ( 1 ) .
عبد اللَّه مرقال و عمرو
معاويه ، از جريان جنگ صفين ، نسبت به هاشم مرقال پسر عتبة بن ابى وقاص و فرزند او ، عبد اللَّه نفرت و كينه بدل داشت .
پس از آنكه زياد بن ابيه را از طرف خود ، عامل عراق قرار داد ؛ به او نوشت : مراقب عبد اللَّه بن هاشم ( مرقال ) باش ، او را دستگير كن ، دستش را بگردنش ببند و به سوى من بفرست .
زياد ، عبد اللَّه را از بصره باغل و زنجير به دمشق فرستاد ؛ دستگيرى او بدين صورت انجام شد كه زياد ، شبانه بطور ناگهانى به منزل او در بصره وارد شد و او را دستگير نموده به طرف معاويه فرستاد ، وقتى كه عبد اللَّه را بر معاويه وارد نمودند عمرو بن عاص در مجلس بود ؛ معاويه به عمر گفت : اين را مىشناسى ؟ !
عمرو گفت : نه ، معاويه گفت : اين همان كسى است كه پدرش در روز صفين اين اشعار را مىخواند :
من جان خود را فروختم ؛ چون ملامتها و سختيهائى كه به او رسيده او را
هامش
( 1 ) « شرح نهج البلاغه » ابن ابى الحديد ج 2 ص 105 « جمهرة الخطب » ج 2 ص 93 .