در يكى از شبهاى جنگ صفين ، عمرو بن عاص و عتبة بن ابى سفيان و وليد بن عقبة و مروان بن حكم و عبد اللَّه بن عامر و ابن طلحة الطلحات خزاعى نزد معاويه گرد آمدند ؛ عتبه گفت : امر ما با على بن ابى طالب عجيب است ، همگى با او خونى هستيم .
امّا من جدّم عتبة بن ربيعه و برادرم حنظله بدست على در جنگ بدر كشته شدند ، و نيز على در كشتن عمويم ، شيبه شركت داشته است .
اما تو اى وليد ! ، پدرت را على با زجر كشت ؛ و امّا تو اى پسر عامر ! پدرت را على بر خاك افكند و عمويت را برهنه نمود ؛ و امّا تو اى پسر طلحه ! پدرت را در جنگ جمل كشت و برادرانت را يتيم نمود ؛ و امّا تو اى مروان ! چنانى كه شاعر گويد :
و آنها را خلاصى بخشيدم در حالى كه جز گوشت گنديدهء مشرف به هلاك و يا مرده و كشته شده ؛ چيزى نبودند .
معاويه گفت : تا اينجا اقرار بود ، حال براى جبران اين خسارتها و خونخواهى چه داريد ؟ ! ؛ مروان گفت : تو در مقام جبران و خونخواهى چه پيشنهاد مىكنى ؟
معاويه گفت : دلم مىخواهد او را با نيزهها پاره پاره نمائيد .
مروان گفت : اى معاويه ! به خدا سوگند كه تو ياوه سرائى مىكنى ، و يا ما را استهزاء مىكنى و به گمانم ما بر تو گران آمدهايم .
عتبة بن ابى سفيان اين اشعار را گفت :
معاويه پسر حرب به ما مىگويد : آيا براى خونخواهى ، داوطلبى نيست ؛ كه با قدرت راه بر على ببندد و او را از پاى درآورد ؟ !
پس من به او گفتم : آيا كار را به بازى گرفته اى ، اى پسر هند ؛ گوئى تو در ميان ما ، مردى غريب هستى ؟ !
آيا ما را فريب مىدهى كه گرفتار مار خطرناك دامنهء صحرا شويم كه اگر گزيد ، ديگر براى آن دوا و شفائى نيست .
اين كفتار چيست كه در دامنهء دشت به جنبش درآيد و حال آنكه ، شيرى مهيب به سوى او حمله ور است .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 292
مساهمون: محمد تقي واحدي
ص٢٩٢