تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥

قيس در جواب چنين نوشت

: پس از حمد و ثناى پروردگار : شگفتى در اينست كه تو اى معاويه نظريه مرا مردود دانسته و به كلى ساقط كردى و چشم طمع در اين دوخته اى ( اى بى پدر ) كه من از دايره پيروى و اطاعت آنكس كه از همهء مردم سزاوارتر است براى رهبرى و زمامدارى و راستگوترين مردم و عاليترين راهنما و نزديكترين افراد برسول خدا مىباشد بيرون آيم و تحت فرماندهى تو در آيم آرى تو همان كسى كه هيچ شايستگى اين مقام را نداشته و از هر كسى بىلياقتتر هستى زيرا تو گفتارت از ديگران بيهوده و نارواتر و از همه كس گمراه تر و دورترين افراد هستى به رسول خدا ، اطراف تو را مردمانى گمراه و گمراه كننده گرفته‌اند كه هر يك بتى از بتهاى شيطان هستند . و اما اين سخنت كه مصر را بر من شورانيدهء و تمامى اين كشور را پر از سپاه و لشكر و پياده و سوار خواهى كرد و مرا با اين تهديد ترسانيده اى در صورتى اين كار را توانى كرد كه من تو را به خود واگذارم و كارى به تو نداشته باشم ، و السلام . در روايت طبرى عبارتش چنين است : به خدا سوگند اگر تو را به حال خود وانگذارم تا اينكه حفظ جانت مهمترين هدف تو باشد سخن تو راست خواهد بود .
معاويه از قيس نا اميد شد و اين نامه را به او نوشت ( 1 ) . پس از حمد و ثناى خداوند : تو اى قيس يهودى و يهودى زاده هستى اگر آنكس كه از اين دو سپاه بيشتر مورد دوستى و محبت تو است پيروز شود تو را از كار بر كنار خواهد كرد و فرد ديگرى را بجاى تو مامور خواهد نمود و در صورتى كه من كه مبغوضترين افراد نزد تو هستم كامياب گردم و دست رسى به تو پيدا كنم تو را خواهم كشت و گوش و بينيت را خواهم بريد پدرت نيز كمان خود را زه كرد ولى بدون
هامش
( 1 ) از اينجا سخن جاحظ است در « البيان و التبيين » ج 2 ص 68 و اين نامه‌ها در حاشيه كتاب البيان ج 2 ص 48 پيدا مىشود .