نرسيده است ؟ يعنى وقت آن نشده كه اسلام بياورى ؟ گفتم : اى مولاى من ، به اندازهء كافى دليل و برهان براى من ظاهر شده است .
آن حضرت فرمودند : هيهات ، تو مسلمان نمىشوى . امّا بهزودى فلان پسر تو مسلمان مىشود و او از شيعيان ماست ، اى يوسف گروهى هستند كه گمان مىدارند ولايت ما براى امثال تو نفعى ندارد . به خدا سوگند كه آنها دروغ مىگويند . ولايت ما حتّى براى امثال تو هم نافع و سودمند است . برو به سوى آن كارى كه براى آن آمدهاى ، كه آنچه را برايت خوشايند است خواهى ديد . نصرانى گويد : به دربار متوكّل رفتم و هرچه مىخواستم گفتم و بازگشتم .
هبة اللّه گويد : پس از مرگ اين مرد نصرانى فرزندش را ديدم و به خدا سوگند كه او مسلمان و شيعه شده بود وى به من خبر داد كه پدرش بر دين مسيحيت از دنيا رفته و وى بعد از مرگ پدر اسلام آورده است ، وى همواره مىگفت : من بشارت مولاى خود عليه السّلام هستم « 1 » .
ابو القاسم بغدادى از زراره روايت كند كه گفت : متوكّل مىخواست در روز سلام ، علىّ بن محمّد بن رضا عليهما السّلام را پياده در ركاب خود بياورد . وزير او به وى گفت : اين كار موجب سرشكستگى و بدنامى تو خواهد شد . اين كار را انجام نده . متوكّل گفت : حتما بايد اينكار انجام شود . وزير گفت : اگر حتما مىخواهى اين كار را انجام دهى ، اينگونه كن كه همهء فرماندهان و اشراف هم به همراه او پياده شوند ، تا مردم گمان نكنند كه منظور تو پياده كردن او بوده است . متوكّل همين كار را كرد و امام هادى عليه السّلام در ركاب او پياده راه مىپيمود .
در آنزمان اين كار در فصل تابستان انجام گرفت . هنگامى كه آن حضرت به دهليز خانهاش رسيد عرق از سر و روى آن حضرت مىريخت . زراره گويد :
آن حضرت را ملاقات كردم و او را در دهليز نشاندم و صورت او را با دستمالى
هامش
( 1 ) . بحار الانوار 50 / 142 .