خشك نمودم ، و به آن حضرت عرضه داشتم : پسرعموى تو مىخواست با اين كار تو را فقط آزار بدهد . در دل از او ناراحت نباش .
آن حضرت فرمودند : بس كن . سپس اين آيهء قرآن را تلاوت نمود :
تَمَتَّعُوا فِي دارِكُمْ ثَلاثَةَ أَيَّامٍ ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ ؛
سه روز در خانههايتان برخوردار شويد . اين وعدهاى بىدروغ است .
زراره گويد : من معلّمى داشتم كه تظاهر به تشيّع مىكرد و من بسيار با او مزاح مىكرده و به او رافضى خطاب مىكردم . چون آنروز به منزل خود رفتم ، در وقت عشا به او گفتم : رافضى ، بيا تا چيزى را كه امروز از امام شما شنيدم براى تو بازگويم ، معلّم به من گفت : چه شنيدهاى ؟ من او را از آنچه امام هادى عليه السّلام گفته بود آگاه كردم ، وى به من گفت : مىخواهم چيزى به تو بگويم و از تو مىخواهم كه نصيحت مرا بپذيرى . به او گفتم : بگو ، گفت : اگر على بن محمّد چنين حرفى زده باشد جانب احتياط را رعايت كن و هرآنچه [ در دربار متوكل ] دارى جمع كن . چراكه متوكّل سه روز ديگر يا مىميرد و يا كشته مىشود . من بر او خشم گرفتم ، وى را دشنام داده و از نزد خود بيرون كردم و او نيز رفت .
هنگامى كه با خود خلوت كردم فكرى كردم و با خود گفتم : حال اگر من جانب احتياط را رعايت كنم ضررى به من نمىرسد . اگر اين مطلب پيش آمد كه احتياط به نفع من است و اگر هم پيش نيامد ضررى نخواهم كرد . پس سوار شده ، به دربار متوكّل رفتم و هرچه مال و اموال در آنجا داشتم از آنجا خارج نمودم . ساير اموالى هم كه در خانه داشتم ، در خانهء اقوام خود كه به آنها اطمينان داشتم تقسيم كردم و در خانهء خود جز حصيرى كه بر آن بنشينم باقى نگذاشتم .
هنگامى كه شب چهارم شد متوكّل به قتل رسيد و جان و مال من در امان