امام است .
هنگامى كه آن حضرت به نزديكى من رسيد چهره بر من گشود و گفت :
اگر جنب در لباس خود عرق كند و جنابت او از حرام باشد ، نماز خواندن در آن لباس جايز نيست . امّا اگر جنابت او از حلال باشد به نماز خواندن در آن لباس اشكالى نيست . بعد از اين مسأله ، ديگر در دل من شكوشبههاى در امامت او باقى نماند « 1 » .
هبة اللّه بن ابى منصور موصلى روايت مىكند كه در منطقهء ربيعه كاتبى نصرانى از اهل كفرتوثا به نام يوسف بن يعقوب بوده و ميان او و پدر من دوستى بود . هبة اللّه گويد روزى ابو منصور به نزد ما آمد و بر پدر من وارد شد .
پدرم به او گفت : چه چيزى باعث شده كه در اينوقت به نزد من بيايى ؟
نصرانى پاسخ داد : متوكّل مرا به دربار خود احضار كرد ، و من نمىدانم سبب احضار او چيست . فقط از ترس جان خود و براى سلامتى خودم صد دينار نذر كرده و جان خود را از خدا به صد دينار خريدم . حال اين مبلغ را آوردهام تا آن را به على بن محمّد بن رضا عليهما السّلام بدهم . پدرم به او گفت : خدا تو را در اينكار توفيق دهد .
هبة اللّه گويد : آن مرد نصرانى از نزد ما خارج شد و به دربار متوكّل رفت و چند روزى نگذشت كه خوشحال و شادمان به نزد ما بازگشت . پدرم به او گفت : جريان را براى ما تعريف كن ، نصرانى گفت : من به سامرا رفتم و تا آن روز به اين شهر داخل نشده بودم . در كاروانسرايى فرود آمدم و با خود گفتم :
چقدر دوست مىدارم كه اين صد دينار را قبل از رفتن به دربار متوكّل و پيش از آنكه كسى از آمدن من مطّلع شود به ابن الرّضا عليه السّلام برسانم . نصرانى مىگويد :
مطلع شدم كه متوكّل آن حضرت را از سوار شدن و بيرون آمدن منع كرده و آن
هامش
( 1 ) . مناقب 2 / 451 .