تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
كه ما در سامرا در خانهء او بوديم براى ما نقل حديث مىكرد . در اين ميان يادى از حضرت امام هادى عليه السّلام به ميان آمد . وى گفت : اى ابو سعيد ، آيا تو را به حديثى كه پدرم برايم نقل كرده است آگاه كنم : احمد بن اسرائيل كاتب گويد : ما به همراه منتصر عبّاسى بوديم كه پدرم كاتب او بود ، و به همراه او بر متوكّل داخل شديم درحالىكه متوكّل بر روى تخت خود نشسته بود . منتصر سلام كرد و در برابر متوكّل ايستاد . من نيز در پشت او ايستادم . معمولا وقتى كه منتصر داخل مىشد متوكّل او را خوش‌آمد گفته و اجازهء نشستن مىداد . امّا اين‌دفعه به او اجازهء نشستن نداد و ايستادن او طول كشيد . تا آنجا كه ديدم منتصر پابه‌پا مىشود ، امّا متوكّل به او اجازهء نشستن نمىدهد . از آن‌طرف ديدم كه رنگ صورت متوكّل ساعت‌به‌ساعت تغيير مىكند و به فتح بن خاقان مىگويد : اين است آن كسى كه دربارهء او تعريف و تمجيد مىكنى ؟ و كلام فتح را ردّ مىكرد . از آن‌طرف فتح بن خاقان او را ساكت كرده و تسكين مىداد و مىگفت : دربارهء او دروغ گفته‌اند ، امّا متوكّل دائما گويا آتش از دهانش خارج‌شده ، خشم و غضبش به جوش مىآمد و مىگفت : به خدا سوگند كه اين رياكار زنديق را خواهم كشت . وى به دروغ مدّعى حكومت است و دولت و سلطنت مرا مورد هدف قرار داده است . سپس چهار نفر از سپاهيان تند و خشن خود را كه از طايفهء خضر بودند طلب كرده ، به آن‌ها شمشير داد و دستور داد تا چون امام هادى عليه السّلام را ديدند كه وارد مىشود او را بكشند . سپس گفت : به خدا سوگند كه پس از كشتن جسدش را به آتش خواهم كشيد ، من هم‌چنان در پشت منتصر و در پشت پرده ايستاده بودم . ناگهان ديدم حضرت امام هادى عليه السّلام درحالىكه هيچگونه ترس و وحشتى نداشت و لب‌هاى مباركش حركت مىكرد وارد شد .