واثق در اين مسأله پا جاى پاى پدر خود گذاشته بود . امّا در اواخر حكومت از اين كار دست برداشت .
در همين سال بود كه احمد بن نصر خزاعى كه يكى از اهل حديث بود كشته شد . واثق براى كشتن او از گروهى از فقيهان معتزله استفتا كرد و آنها اجازهء اين كار را براى او صادر كردند ، واثق او را با دست خود كشت و هنگامى كه مىخواست اين كار را انجام بدهد به اطرافيان خود گفت : هنگامى كه من براى كشتن او برخاستم كسى همراه من نيايد . چراكه هرگامى را براى كشتن اين كافر برمىدارم براى من داراى اجر و ثواب است . اين شخص خداوندى را مىپرستد كه ما او را نه مىپرستيم و نه با آن صفاتى كه او وصف مىكند مىشناسيم . سپس دستور داد تا سفرهء چرمينهء اعدام را پهن نموده و احمد بن نصر را با غلوزنجير بر آن نشاندند . در اينموقع بود كه واثق به سمت او رفته و گردنش را زد ، وى دستور داد سر احمد بن نصر را به بغداد برده و در آنجا به دار كشند ، جسم او را نيز در سامرا بر دار كشيد . سروبدن احمد بن نصر شش سال بر دار باقى ماند تا اينكه متوكّل به حكومت رسيد و آن را از بالاى دار پايين آورده دفن نمود . هنگامى كه سر احمد بن نصر را بر دار آويختند ورقهاى نوشته و در گوش او آويختند كه : « اين سر احمد بن نصر بن مالك است . بندهء خدا ، امام هارون او را به اعتقاد به خلق قرآن و نفى تشبيه فراخواند ، امّا او نپذيرفت و عناد ورزيد . پس خداوند او را به آتش خود درانداخت » و در تمام اين مدّت مأمورانى در كنار آن سر گمارد تا از پايين آوردن آن جلوگيرى كنند .
در همين سال روميان هزار و ششصد اسير مسلمان را آزاد كردند . ابن داود - كه خداوند رويش را زشت گرداند - ! چنين گفت : از اين اسيران كه روميان آزاد مىكنند هركدام به مخلوق بودن قرآن اعتراف كرد او را آزاد كرده و به او
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 118
مساهمون: منذر حكيم
ص١١٨