مأمون وارد شد و مأمون او را گرامى داشته ، صلهاش داد . آنگاه به او گفت : عمو زادهام على بن موسى از حجاز آمده است . او [ علم ] كلام و متكلمان را دوست مىدارد . خوب است روز « ترويه » نزد ما آمده با او به مناظره بپردازى .
سليمان گفت : اى امير المؤمنين ، [ خوش ندارم ] در مجلسى كه بنى هاشم نيز حضور دارند از او چيزى بپرسم ، چرا كه [ مىترسم ] در گفتوگو و مناظره با من درمانده ، از به پايان رساندن گفتوگو بازماند و [ بدين ترتيب ] از منزلت و جايگاهش كاسته مىشود و اين ، براى من ناگوار و ناپسند است .
مأمون گفت : از آنجا كه توانمندى [ علمى ] تو را مىدانستم ، احضارت كردم و اگر در اين رويارويى حتى در يك مورد حجت و دليل او را رد كنى و باطل نمايى نياز مرا برآوردهاى .
سليمان گفت : اى امير المؤمنين ، هرچه مىگويى . مرا و او را رودررو قرار ده و خود نظاره كن .
مأمون پيكى نزد امام عليه السّلام فرستاد كه حامل اين پيام بود : مردى از اهالى مرو كه در علم كلام يگانهء خراسان مىباشد بر ما وارد شده است . [ بهجاست ] زحمت آمدن به اينجا را بر خود هموار كنى .
امام عليه السّلام برخاست تا تجديد وضو كند . آنگاه به ما كه « عمران صابى » نيز همراهمان بود ، فرمود : پيشتر از من برويد ، ما نيز به سوى سراى مأمون رفته بر دروازهء او قرار گرفتيم . « ياسر » و « خالد » دستان مرا گرفته ، به درون بردند . به مأمون سلام دادم و او گفت : برادرم ابو الحسن - كه خدا سلامتش دارد - كجاست ؟
گفتم : او كه در حال جامه پوشيدن بود ، به ما فرمان داد تا پيشتر از او به اين جا بياييم و سپس به او گفتم : اى امير المؤمنين ، مولاى تو عمران همراه من آمده
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 321
مساهمون: منذر حكيم
ص٣٢١