دارد . او را خوب مىشناسم و مىدانم چرا از اين [ مجلس ] ها ناخرسند است .
[ آنگاه خطاب به غلام خود فرمود : ] اى غلام ، نزد عمران صابى برو و او را نزد من بياور .
گفتم : فدايت گردم من جاى او را مىدانم . او نزد يكى از برادران شيعى ماست .
امام عليه السّلام فرمود : باكى نيست . چهارپايى براى او ببريد .
نزد عمران رفته ، او را به حضور حضرت رضا عليه السّلام آوردم و امام از او استقبال شايانى نمود و تنپوشى خواست و آن را بهعنوان خلعت به عمران داد ، سپس ده هزار درهم خواست و آن را به او صله داد .
گفتم : فدايت شوم ، همان كارى را كردى كه جدت امير المؤمنين عليه السّلام كرد .
امام عليه السّلام فرمود : ما اينگونه دوست داريم . آنگاه حضرت شام خواست و مرا در سمت راست خود و عمران را در سمت چپ خويش نشاند . چون از خوردن شام دست كشيديم ، امام عليه السّلام به عمران فرمود : اكنون با همراه برو و فردا نزد ما بيا تا از خوراك مدينه تو را بخورانيم .
از آن پس هرگاه متكلمان ديگر مكاتب نزد عمران جمع شده ، باب گفت و گو را با وى باز مىكردند ، او [ با دانشى كه از امام رضا عليه السّلام كسب كرده بود ] حجت و برهان ايشان را باطل و مردود مىكرد و كار او چنان بالا گرفت كه متكلمان از او دورى مىجستند . عمران مورد اكرام مأمون ، فضل و امام رضا عليه السّلام قرار گرفت ، مأمون ده هزار درهم به او صله داد و فضل اموال فراوانى به او داد .
امام رضا عليه السّلام نيز گردآورى صدقات بلخ را به او سپرد و او به خواستههايش رسيد » . « 1 »
هامش
( 1 ) . توحيد / 417 - 441 ؛ عيون اخبار الرضا 1 / 154 .