شنيده ، تسليم شدن ] او را ديدند ، به امام رضا عليه السّلام نزديك نشدند و چيزى از او نپرسيدند ، چرا كه عمران در جدل و مناظره آنچنان چيره بود كه كسى نتوانسته بود او را وادار به تسليم كند [ ، اما اينك در برابر امام عليه السّلام تسليم شده بود ] . شب فرارسيد و مأمون و امام رضا عليه السّلام برخاسته داخل سرا شدند و مردم آنجا را ترك كردند . من با جمعى از ياران خود بودم كه پيك « محمد بن جعفر » مرا به حضور او خواند و من روانهء جايگاه او شدم . محمد بن جعفر به من گفت :
« ديدى دوستت [ چه شگفتى آفريد و ] چگونه با عمران هماوردى كرد ؟ به خدا سوگند ، نمىپنداشتم كه على بن موسى هرگز در اين زمينه ( كلام ) توانمندى داشته باشد و نديده بودم كه در مدينه با متكلمان گفتوگو كند يا ايشان نزد او براى گفتوگو ، گرد آيند .
گفتم : حاجيان نزد او مىرفتند و از احكام حلال و حرام [ محل ابتلاى ] خود از او مىپرسيدند و او پاسخ مىداد و هركس براى نياز خود نزد او مىرفت با وى همزبان مىشد و تن به گفتهء او مىداد .
محمد بن جعفر گفت : اى ابو محمد ، بيم آن دارم كه اين مرد [ مأمون ] بر او رشك برده ، او را مسموم كند يا صدمهاى بر او وارد كند . از او بخواه تا از اين چيزها ( مناظرهها ) خوددارى كند .
گفتم : او اين پيشنهاد را از من نخواهد پذيرفت . وانگهى او ( مأمون ) مىخواست امام عليه السّلام را بيازمايد و ببيند كه از دانش پدرانش بهرهاى دارد ؟
محمد بن جعفر گفت : به او بگو : عمويت به چند دليل از اين موضوع ناخرسند است و دوست مىدارد دست از اين مباحثهها بدارى » .
به سراى امام رضا عليه السّلام رفتم و آنچه ميان من و محمد بن جعفر گذشته بود با او در ميان گذاشتم . امام عليه السّلام لبخندى زد و فرمود : خداى عمويم را به سلامت
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 284
مساهمون: منذر حكيم
ص٢٨٤