ديگر تمايلات و دوستىها چيرگى دارد و مأمون نيز از اين قاعده مستثنا نبوده ، ادعاهاى او مبتنى بر دروغ و تمايلش نسبت به علويان رياكارانه و مكّارانه بود « 1 » . اين مطلب روشن است كه دوستى و ارادت مأمون زمانى قابل تأييد و تصديق بود كه او از قدرت كناره گرفته ، آن را به امام رضا عليه السّلام مىسپرد و اين ، امرى ناشدنى بود . هيچ عقل سليمى نمىپذيرد كه مأمون پس از آنكه هزاران فرمانده و سپاهى و برادرش امين و برخى از افراد خانواده خود را به كام مرگ فرستاد تا قدرت و خلافت را به تنهايى در اختيار گيرد ، اينك آن را فقط و فقط به دليل عشق و علاقهاش به اهلبيت ناديده گرفته ، به امام رضا عليه السّلام بسپارد .
بنابراين ، انگيزهء مأمون از واگذارى منصب ولايتعهدى خود به امام رضا عليه السّلام از سر مصلحتانديشى و حفاظت از سلطه و آينده خاندان خود بود ؛ روشى كه پيشتر حاكمان چون به قدرت مىرسيدند در پيش مىگرفتند . لذا مىبينيم پس از آنكه مأمون از اصرار بر پذيرش ولايتعهدى از سوى امام رضا طرفى نيست ، ابتدا به كنايه و سپس بهطور صريح امام عليه السّلام را در صورت تن ندادن به خواستهاش به مرگ تهديد مىكرد . البته ديرى نپاييد كه مأمون - عليرغم پذيرش ولايتعهدى از سوى امام رضا عليه السّلام - حضرت را از ميان برداشت و خود همچنان زنده بود . همين امر ، سالوسگرى و رياكارى مأمون را بر همگان آشكار مىكند و دوستى دروغين او نسبت به خاندان رسالت را روشن مىسازد . در اينجا بهطور مشخص انگيزهء مأمون را از واگذارى منصب و ولايتعهدى به امام رضا عليه السّلام بيان مىكنيم :
هامش
( 1 ) . شذرات الذهب 2 / 3 .