از دانشمندان امّت نيستى ؟ !
گفتم : من فقط گفتم كه از نادانها نيستم . عالم مسيحى گفت : به خدا قسم كه مسألهاى از تو مىپرسم كه از جواب آن درمانى .
گفتم : آنچه دارى روكن . مرد گفت : مرا از دو مرد خبر ده كه در يك ساعت به دنيا آمدند و در يك ساعت مردند . امّا يكى از آنها صد و پنجاه سال عمر كرد و ديگرى پنجاه سال .
گفتم : اين دو مرد « عزير » و « عزرة » بودند ، آنها در يك روز به دنيا آمدند . امّا چون به سنّ مردى رسيدند روزى عزير سوار بر درازگوش به روستايى وارد شد كه ويران شده بود ، « عزير » با خود گفت : خداوند چگونه اين روستا و ساكنان آن را پس از اين ويرانى و مرگ دوباره زنده خواهد كرد ، عزير از كسانى بود كه خداوند وى را به نبوّت برگزيده و او را هدايت كرده بود . به همين خاطر بود كه چون اين فكر از مغز او گذشت خداوند متعال بر وى خشم گرفت و او را صد سال ميرانيد و پس از صد سال زندهاش كرد . سپس به او گفته شد : چه مدّت خوابيده بودى ؟ او گفت : يك روز يا كمتر از يك روز . امّا برادر ديگر صد و پنجاه سال عمر كرد و خداوند او و برادرش را در يك روز از دنيا برد .
دانشمند مسيحى بر سر اصحاب و ياران خود فرياد كشيد كه : به خداوند سوگند ديگر با شما صحبت نمىكنم و تا دوازده ماه روى مرا نخواهيد ديد « 1 » ، عالم مسيحى گمان كرده بود كه يارانش عمدا امام محمّد باقر عليه السّلام را در مجلس او آوردهاند تا وى را مفتضح و رسوا كنند ، امام ابو جعفر محمّد باقر عليه السّلام از جاى برخاست . امّا تمام محلّههاى شام شروع به صحبت از بسيارى فضيلت و قدرت علمى امام باقر عليه السّلام نمودند .
هامش
( 1 ) . الدرّ النّظيم / 190 ، دلائل الامامه / 106 .