امير مؤمنان با دور انديشى و صبر و بردبارى خالى از ناسپاسى ، خشم خود را فروبرد و از حقى كه مربوط به او بود و عمر پس از ابو بكر بدون هيچگونه حق شرعى و برهان و دليل صحيحى ، آن را به خود اختصاص داد ، چشم پوشيد .
در همهء اين رخدادها ، امام حسين عليه السّلام شاهد درد و رنج پدر بزرگوار خويش بوده و چگونگى برخورد پدر با اين پيشامدها را نظارهگر بود و مىديد پريشانى و گرفتارى مسلمانان بر دوش پدرش سنگينى مىكند و نگران سرنوشت آنهاست . امام حسين عليه السّلام به ياد مىآورد چگونه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پدر بزرگوارش را بر ديگران ترجيح مىداد و مرحلهاى پس از مرحلهء ديگر امت را به پيروى از او سفارش مىفرمود ، ولى اكنون از مقام و جايگاهش كنار نهاده شده بود و حسين عليه السّلام جز نهان داشتن عواطف و احساسات خويش ، قادر بر انجام كارى نبود .
نقل شده : روزى عمر بر فراز منبر سخن مىگفت بىآنكه توجه داشته باشد . حسين عليه السّلام كه ( كودكى بيش نبود ) از منبر بالا رفت و بر سر عمر فرياد زد و فرمود : از منبر پدر بزرگوارم پايين بيا و بر منبر پدر خودت بالا برو .
عمر [ از مشاهدهء اين صحنه ] مات و حيران شد و با تصديق سخنان حسين عليه السّلام به او گفت : راست مىگويى ، پدر من منبرى ندارد و او را بغل گرفت و در كنار خود نشانيد و در جستجوى كسى كه اين سخنان را به او ياد داده بود ، برآمد و از حسين عليه السّلام پرسيد : چه كسى اين سخنان را به تو آموخته ؟ امام حسين عليه السّلام فرمود : به خدا ! هيچكس به من ياد نداده .
حق اين بود كه عمر به تصديق لفظى حسين عليه السّلام اكتفا نمىكرد ، بلكه اگر راست مىگفت بايد حق او را از فدك به دو بازپس مىداد ، و از رسيدن خمس به
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 87
مساهمون: منذر حكيم
ص٨٧