نقل شده كه فاطمه زهرا عليها السّلام پس از رحلت پدر ارجمندش ، امام حسن و حسين عليهما السّلام را با خود به بقيع مىبرد و تا شب پيوسته گريه مىكرد و سپس امير مؤمنان بدانجا مىآمد و آنان را به خانه باز مىگرداند .
راويان به نقل از اسماء بنت عميس مشروح سرگذشت شهادت آن مخّدره را يادآور شدهاند : در بيان اين ماجرا آمده است كه امام حسن و امام حسين عليهما السّلام لحظاتى پس از وفات مادرشان وارد خانه شدند [ و مادر را خوابيده ديدند ] پرسيدند : اى اسماء ! مادرمان هيچگاه در اين ساعت نمىخوابيد .
اسماء گفت : فرزندان رسول خدا ! مادرتان خواب نيست ، او دنيا را وداع گفته است . [ با شنيدن اين جمله ] امام حسن عليه السّلام خود را روى بدن مادر افكند و گاهى او را مىبوسيد و مىگفت : مادر ! پيش از آنكه روح از بدنم جدا شود با من سخن بگو .
اسماء مىگويد : حسين جلو آمد و پاهاى مادر را بوسه زد و گفت : مادر ! من فرزندت حسينم ، پيش از آنكه قلبم متلاشى شود و جان دهم با من سخن بگو .
اسماء به آنان گفت : فرزندان رسول خدا ! نزد پدرتان بشتابيد و او را در جريان رحلت مادرتان قرار دهيد . آن دو بزرگوار [ به سرعت ] بيرون رفتند به مسجد كه نزديك شدند صداى خود را به گريه بلند كردند . همهء اصحاب و ياران ، خود را شتابان به آندو رسانده و پرسيدند : فرزندان رسول خدا ! سبب گريهء شما چيست ؟ خدا چشمانتان را نگرياند . « 1 »
در روايتى ديگر آمده است پس از آنكه امير مؤمنان از غسل دادن زهرا عليها السّلام فراغت يافت صدا زد : امّ كلثوم ! زينب ! سكينه ! فضّه ! حسن ! حسين ! بياييد و از مادرتان
هامش
( 1 ) . بحار الانوار 43 / 186 .