تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
اما تو اى پسر نابغه « 1 » ، نسب تو بين پنج تن مشترك است و همهء آن‌ها ادعاى پدرى تو را داشته‌اند و سرانجام عاص ، پست‌ترين و فرومايه‌ترين فردشان به پدرى تو برگزيده شد و همين پدر تو بود كه گفت : من دشمن محمد بى دودمانم و خداوند اين آيه را درباره‌اش نازل كرد :
إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ
فرزند عاص ! تو در همهء معركه‌ها با جدّم رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله جنگيدى و او را در مكه به تمسخر و استهزاء گرفتى و مورد اذيت و آزار قرار دادى و در حقش حيله و نيرنگ نمودى و از همهء مردم بيشتر به تكذيبش پرداختى و با او دشمنى ورزيدى . سپس به قصد ديدار با نجاشى به حبشه رفتى ، تا جعفر بن ابى طالب و يارانش را از او باز ستانده و به مشركان مكه تحويل دهى ، ولى در اين سفر كه تيرت به سنگ خورد و خداوند تو را مأيوسانه بازگرداند و دروغت را آشكار كرد و حدّى را كه قرار بود بر تو جارى شود به گردن رفيقت عمارة بن وليد انداختى و از او نزد نجاشى بدگويى كردى ولى خداوند تو و رفيقت را رسوا كرد . تو از همان دوران جاهليت و نيز ظهور اسلام با بنى هاشم دشمنى مىورزى . تو در عيب‌جويى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله هفتاد بيت شعر اهانت‌آميز گفتى و رسول اكرم صلّى اللّه عليه و إله فرمود : خدايا ! من شعر نمىدانم و پيشهء شاعرى ، شايستهء من نيست . خدايا ! در برابر هر حرفى از اشعارش ، هزار بار او را لعنت كن . ولى آن‌چه دربارهء عثمان گفتى ( بدان ) ! اين تو بودى كه در همه‌جا آتش فتنه را بر ضد او برافروختى ، آن‌گاه به فلسطين گريختى و چون خبر مرگش به تو رسيد گفتى من ابو عبد اللّه هستم و هر جراحتى را با سرانگشتم مىشكافم و سپس خود را به دامان معاويه افكندى و دين خود را به دنياى او فروختى ، ما نه تو را دربارهء
هامش
( 1 ) . زن بدكارهء معروف عرب .