تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠
سپس وليد بن عقبة به زشتى سخن گفت و از ريشه و تبار خود پرده برداشت و بنى هاشم را به ناسزا گرفت . آن‌گاه عبتة بن ابى سفيان به سخن درآمد و حقد و كينه‌توزى و فرومايگى اش را آشكار ساخت و گفت : « حسن ! پدرت در قريش ، بدترين مردم بود ، خونشان را به زمين ريخت ، رشتهء خويشاوندى آن‌ها را بريد ، شمشير و زبانش بلند بود ، زندگان را مىكشت و از مردگان نيز دست بر نمىداشت . امّا در مورد خلافتى كه به آن دل بسته‌اى ، نه حق انتقاد از آن را دارى و نه در ميراث بردن از آن بر ديگران برترى دارى » . پس از او مغيره بن شعبه سخن گفت و على عليه السّلام را دشنام داد و گفت : « به خدا سوگند ! من على را نه در برابر خيانتى عيبجويى مىكنم و نه در داورى از كسى طرفدارى كرده است ، ولى او عثمان را كشته است » آن‌گاه سكوت كردند و امام عليه السّلام لب به سخن گشود و فرمود : معاويه ! اينان مرا دشنام ندادند ، بلكه اين تويى كه مرا به باد ناسزا گرفتى ، زيرا به فحش خو گرفته‌اى و بدانديش بوده‌اى و هم‌چنان بر اخلاق ناپسندت باقى هستى . ظلم و ستمى كه بر ما روا مىدارى به جهت دشمنى است كه با رسول خدا و خاندانش دارى . معاويه ! اكنون پا سخت را بشنو و اطرافيانت نيز بشنوند . البته بدانيد ، من كمتر از آن‌چه در حق شما بايد بگويم ، سخن خواهم گفت . امام حسن عليه السّلام آن‌گاه به مقايسهء جايگاه پدر بزرگوارش و موقعيت معاويه و پدر او پرداخت و فرمود : اى گروه ! شما را به خدا سوگند مىدهم ! آيا پدرم ( كه امروز او را به ناسزا گرفته‌ايد ) نخستين كسى نبود كه ايمان آورد ؟ و تو اى معاويه ! و پدرت از كسانى بوديد كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و إله به خاطر تأليف قلوب رهايتان ساخت ، در دل ، كفر خود را نهان