پى امام بفرستد .
معاويه گفت : اگر در پى او بفرستم ، دربارهء او و شما به انصاف رفتار خواهم كرد .
عمرو عاص گفت : آيا بيم دارى باطل او بر حق ما چيره شود ؟
معاويه گفت : من در پى او فرستادم تا به او بگويم همهء سخنانش را ابراز بدارد ، ولى بدانيد آنان اهل بيت رسول خدايند و كسى نمىتواند از آنان عيب جويى كند و ننگ و عار به آنان نمىچسبد .
ولى او را با سخن خودش مورد هجوم قرار دهيد و به وى بگوييد : پدرت عثمان را كشت و از خلافت خلفاى پيش از خود ، خرسند نبود .
آنگاه معاويه كسى را نزد امام عليه السّلام فرستاد و او را نزد خود فراخواند ، وقتى امام عليه السّلام حضور يافت معاويه وى را ارج و احترام نهاد و به دو عرضه داشت : من نمىخواستم تو را به اين مجلس فراخوانم ولى اين جمع حاضر مرا بدين كار واداشتند و اكنون من ميان تو و آنها به انصاف رفتار خواهم كرد . ما تو را به اين مجلس فراخوانديم تا ثابت نماييم كه عثمان مظلومانه كشته شده و قاتل او پدر توست ، بدانان پاسخ بده . از اينكه در اين محل تنها هستى نگران مباش ، مىتوانى همهء سخنانت را ابراز نمايى .
در آغاز عمرو عاص شروع به سخن كرد و امير مؤمنان عليه السّلام را شديدا به باد دشنام و ناسزا گرفت و سپس به ناسزاگويى امام حسن عليه السّلام پرداخت و تا مىتوانست به وى اهانت روا داشت ، از جمله گفت :
« حسن ! تو مىپندارى خلافت به تو مىرسد ، تو كه از عقل و انديشه برخوردار نيستى ، ما تو را به اينجا فرا خوانديم تا تو و پدرت را به باد فحش و ناسزا بگيريم . . . »
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 239
مساهمون: منذر حكيم
ص٢٣٩