1 . وصيتى است از پدرى فانى ، او كه پذيراى دشوارىهاى روزگار است و عمر خويش را پشتسر نهاده و تسليم زمانه گشته است . نكوهشگر دنيا و ساكن ديار مردگان ، كه فردا از آن سفر خواهد كرد ، به فرزندى كه در آرزوى چيزى به سر مىبرد و بدان دست نخواهد يافت و طى كنندهء راهى است كه رهروانش به هلاكت رسيدند ، هدف تيرهاى بيمارى ، و گروگان گذر زمان است . سپرى كه آماج تيرهاى مصيبت و اندوه است .
2 . اما بعد ؛ من از پشت كردن دنيا به خود و سركشى روزگار بر خويش و روى آوردن آخرت به خود ، دريافتم كه بايد ديگران را رها سازم و به خود بپردازم و تمام همّت خويش را در كار آخرت به كار گيرم هرچند در انديشهء مردم هستم ، در خود نيز بينديشم و غم خود نيز بخورم ، اين انديشه مرا بازگرداند و از پيروى خواستههاى نفس بازداشت و حقيقت كارم را برايم روشن ساخت و در نتيجه مرا به تلاشى جدّى برانگيخت كه بازيچه نبود ، با حقيقتى آشنا ساخت كه در آن دروغى راه نداشت ، من تو را پارهء تن خود ، بلكه تمام وجود خودم يافتم ، چنانكه اگر آسيبى به تو رسد گويى به من رسيده و اگر مرگ به سراغت آيد گويى به سراغ من آمده . از اينرو ، كار تو را چون كار خويشتن پنداشتم و بدين منظور اين سفارش را نوشتم تا برايت تكيهگاهى باشد ، زنده باشم يا نباشم .
3 . پسرم ! تو را به پرواى از خدا و ملازمت دستورات او و آباد كردن دل خود ، به ياد وى و چنگ زدن به ريسمانش سفارش مىكنم ، كدام رشته اگر بدان چنگ زنى از رشتهاى كه ميان تو و خداست ، استوارتر است ؟
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 129
مساهمون: منذر حكيم
ص١٢٩