سه يا پنج روز پس از كشته شدن عثمان در آن فضاى پر از فتنه و اختلاف ، كه امام عليه السّلام راهى براى فرار از بيعت نداشت ، آن بزرگوار تن به بيعت داد و تمامى مهاجر و انصار و كسانى كه از شهرهاى كوفه و بصره و مصر به مدينه وارد شده بودند به حضرت دست بيعت دادند و تنها اندك افرادى از قريشيان از جمله مروان حكم ، سعد وقاص و عبد الله بن عمر از بيعت با امام عليه السّلام سر برتافتند . « 1 »
براى كسانى كه تاريخ خاندان اموى و برخورد آنها را با بنى هاشم و پيروان ديگر اديان مورد بررسى دقيق قرار دهند ، سرپيچى مروان حكم و امويان از بيعت با امام على و يا ناخرسندى از آن بيعت ، براى آنان شگفتآور نخواهد بود . سعد وقاص خود تمناى خلافت داشت و اگر براى دستيابى به آن ميدان يافته بود هيچگاه كوتاهى نمىكرد و شايد در اينباره با خود در انديشه بود زيرا عمر بن خطاب او را يكى از محورهاى خلافت قرار داده و بيش از سزاوارىاش به او بها داده بود . گمان نمىكنم سعد ، قبل از اين ماجرا در انديشهء خلافت بوده و يا تصور مىكرد روزى مسلمانان او را در كنار على قرار دهند ولى پس از آنكه ديد مردم از طلحه و زبير كه برتر از او و در كوفه و بصره بين ياران رسول اكرم از جايگاهى برخوردارند ، دست برداشتهاند در پى خلافت بر نيامد و به كنارهگيرى بسنده نمود و هماهنگ با امويان كه از ناحيهء مادرش « حمئه » با آنان خويشاوندى و سرى در سوداى آنان داشت ، از بيعت با امام على عليه السّلام خوددارى كرد و در برابر امويان حتى پس از آنكه عثمان وى را از فرماندارى كوفه بر كنار و برادرش وليد را بر آنجا گمارد ، موضعى مخالف
هامش
( 1 ) . به كامل 3 / 98 - 99 و يعقوبى 2 / 75 مراجعه شود .