پينه بستهها ! ما مىپنداشتيم ، نماز شما از سر بىرغبتى به دنيا و اشتياق به ديدار خداست ، ولى اكنون مىبينم از مرگ گريخته و به دنيا رو آوردهايد .
مردم در پاسخ ، يك صدا مىگفتند : امير المؤمنين به متاركه و پايان دادن به جنگ راضى شده است و امام عليه السّلام ساكت بود و كلمهاى سخن نگفت و با حالتى از اندوه سر به زير افكنده بود ، در حقيقت حيله و نيرنگ بر سپاهيانش سايه افكنده از فرمان آن بزرگوار سر بر تافتند و از او كارى ساخته نبود و خود از وضعيتى كه بدان مبتلا گشته بود چنين ياد كرد :
« لقد كنت أمس اميرا فاصبحت اليوم مأمورا ، و كنت بالأمس ناهيا ، فاصبحت اليوم منهيّا » ؛ « 1 »
ديروز فرمانده و امير بودم ، ولى امروز مأمور و فرمانبردار شدهام ، ديروز نهىكننده و باز دارنده بودم ، ولى امروز نهىام مىكنند و از مبارزه بازم مىدارند .
حكميّت و پيماننامهء صلح
رنج و محنت امام عليه السّلام با دست برداشتن سپاه از يارى او ، پايان نپذيرفت . اگر نافرمانان از اطاعت امام پذيراى نمايندگان حضرت در حكميت شده بودند امكان دستيابى امام عليه السّلام به يك دستآورد سياسى از طريق مذاكراتى كه بدان فرا خوانده شده بود ، وجود داشت .
به همين سبب ، امام عليه السّلام تصميم گرفت عبد اللّه بن عباس يا مالك اشتر را كه از اخلاص و آگاهى آنان ، اطلاع داشت براى اين امر نامزد كند ولى اغفالشدگان و فريبخوردگان ، بر نامزدى ابو موسى اشعرى پافشارى
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه خطبهء 208 چاپ مؤسسهء نشر اسلامى .