حزب اموى را با پول و اعطاى پست و مقام و حاكميت دادن پسر ابو سفيان ، خريدارى مىكردند ، نبايد بعيد دانسته و آن را ناديده گرفت . در تاريخ آمده است : وقتى ابو بكر به خلافت دست يافت ، ابو سفيان گفت : ما را به ابو فصيل چكار ؟ خلافت مربوط به فرزندان عبد مناف است هنگامىكه به ابو سفيان خبر دادند كه ابو بكر به پسرت فرمانروايى داده ، در پاسخ گفت : بنابراين ، حق خويشاوندىاش را بهجا آورده است . « 1 »
دومين راهكار : رويايى با مخالفت امام عليه السّلام
حزب حاكم براى از ميان بردن عنصر دومى كه سبب قدرت و توان جناح مخالف مىشد ، بر سر دو راهى قرار گرفت :
1 - در موضوع خلافت : به هيچوجه جايگاه و ارزشى براى اصل خويشاوندى با رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم قائل نشود كه در اينصورت رداى قانونى را كه ابو بكر در سقيفه بر اندام خلافت خود پوشانده بود ، برمىكند .
2 - خود ، به تناقضگويى افتد و بر اصول اعلان شدهء در سقيفه همچنان پاىبند بماند و هيچگونه حقى براى بنى هاشم منظور ندارد و در برابر بزرگان مسلمانان ، امتيازى براى آنان قائل نشود و يا وقتى قائل شود كه مخالفت آنان ، با حكومت و خلافت وقت كه مردم با آن بيعت كرده بودند ، نوعى رويارويى تلقى شود و بدين ترتيب كسى به يارى آنان برنخيزد .
هيئت حاكمه راه دوم را برگزيد تا بر آراء و نظرياتى كه در گردهمايى انصار ترويج كرده بودند ، پابرجا بمانند و مخالفان را به اين بهانه كه مخالفتشان
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى 4 / 28 .