محمديم ، و كسى در مورد خلافت و حكومت پيامبر با ما به نزاع برخيزد ، يا به باطل گراييده و يا به گناه آلوده شده و يا در ورطهء هلاكت افتاده است .
حباب بن منذر با مشاهدهء ماجراجويى عمر بن خطاب و گستاخى وى ، رو به انصار كرد و گفت : اگر مهاجران از درخواست شما سرباز زدند ، آنها را از اين ديار بيرون برانيد ، به خدا سوگند ! شما به خلافت سزاوارتر از آنان هستيد ، مردم ، در سايهء شمشيرهاى شما به آيين اسلام گردن نهادند ، و سپس شمشير خود را از نيام كشيد و آن را به حركت درآورد و گفت : من پشتوانهء مورد اعتماد ، و پاسدار مطمئن اين امر هستم ، به خدا سوگند ! اگر موافق باشيد يكبار ديگر دست به شمشير مىبريم و ماجرا را از سر مىگيريم . در اينجا ، جام خشم عمر بن خطاب لبريز شد و تا درگيرى بين دو طرف فاصلهاى نمانده بود كه ابو عبيدهء جراح براى جلوگيرى از وقوع آشوب بهپا خاست و با صدايى آرام گفت : اى جماعت انصار ! شما نخستين كسانى بوديد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم را يارى كرده و از او پشتيبانى نموديد ، اكنون نخستين افرادى نباشيد كه سنّت آن حضرت را دستخوش تغيير و تبديل ساختهاند و سپس با سخنانى حاكى از خواهش و تمنّا با آنان به گفت و گو پرداخت و ديرى نپاييد كه انصار آرام شدند و ميانشان چنددستگى افتاد .
عمر بن خطاب پس از اين گفتوگو فورا خود را به ابو بكر رساند و گفت : دستت را بده تا با تو بيعت كنم ، هيچكس حق ندارد مقامى را كه رسول خدا به تو ارزانى داشته ناديده بگيرد و پس از او ابو عبيدهء جرّاح بهپا خاست و به ابو بكر گفت : تو برجستهترين فرد مهاجران و يار غار رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم و جانشين وى در نمازگزاردن بر مردم هستى ، و ابو بكر دست خود را براى هر دو تن گشود و آندو با وى بيعت كردند ، سپس بشير بن سعد و گروهى از
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 152
مساهمون: منذر حكيم
ص١٥٢