تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اليميني ( تاريخ العتبي ) ( فارسى ) — صفحة 526

مساهمون:

ص٥٢٦
عين مثل اين است : « كسير و عوير و كل غير خير » . نخستين گويندهء مثل « امامه » دختر نشبه بود كه با مردى نابينا به نام خلف ازدواج كرد و از او پنج بچه به دنيا آورد اما نافرمانى كرد و خلف طلاقش داد ، آن گاه حارثه مردى از بنى سليم كه لنگ و پا شكسته بود . او را به زنى گرفت چون امامه وى را ديد گفت : « كسير و عوير . . . » ر ك : فتح الوهبى ج 1 ص 293 و مجمع الامثال . 112 - ص 175 س آخر ، مسبغه - ظاهرا مسبعه به عين صحيح است چنان كه در نسخهء شع و چت آمده . رك : لغات كتاب . 113 - ص 176 س 3 ، ان السفيه . . . اين مثل اقتباس از بيت زير است :
بنى تميم ألا فانهوا سفيهكم * ان السفيه اذا لم ينه مأمور
و اصل مثل از سعد بن مالك كنانى است . وى نزد نعمان بن منذر آمد ، نعمان كه قصد كشتن او را داشت پس از گفتگو با او به غلامش فرمان داد كه او را سيلى بزند . آن گاه پرسيد كه پاسخ اين سيلى چيست ؟ سعد گفت : سفيهى مأمور است . سپس فرمان دومين سيلى را داد و گفت پاسخ اين چيست ؟ گفت : اگر كيفر سيلى اول را مىديد دومى را نمىزد . گفت تا سيلى سوم را بزند و پرسيد كه جواب اين چيست ؟ گفت : سرورى عبد خود را تأديب مىكند . سپس سيلى چهارم را زد و سعد گفت : اى نعمان ، تسلط يافتى پس نرمى كن . آن گاه گفت : ان السفيه . . . نعمان را خوش آمد و او را نواخت . رك : فتح الوهبى ج 1 ص 303 و مجمع الامثال ميدانى . 114 - ص 176 س 9 ، ز سم ستوران در آن پهن دشت . . . - از فردوسى است ( لغت نامه ذيل آسمان ) . 115 - ص 176 س آخر ، علونا دوشنا . . . - به گفتهء كتاب حاضر از ابو فراس است . در ديوان شاعر مذكور ( چاپ دار صادر - دار بيروت ص 69 ) همهء اين اشعار عينا زير عنوان « ابو فراس يفتخر بجيش سيف الدولة و سلاحه » آمده ، جز اين كه در بيت نخستين به جاى « دوشنا » ، « جوشنا » ( نام كوهى ) ضبط شده است . اين اشعار در جهان‌گشاى جوينى نيز نقل گرديده . رك : جهان‌گشا چاپ كلالهء خاور ج 3 . 116 - ص 183 س 12 ، آكل لحم اخى . . . - در مجمع الامثال چنين است : « آكل لحمى و لا ادعه لآكل » شرح مثل اين است كه « ضرار » و « عيار » نزد نعمان آمدند . پس از مدتى بين اين دو اختلاف افتاد تا آن جا كه پيش نعمان به يك ديگر دشنام دادند . آن گاه ميان ضرار و ابو مرجب برادر بنى يربوع نيز مخاصمت واقع شد ، و ابو مرجب نزد ضرار آمد كه در حضور نعمان بود . در اين هنگام عيار ابو مرجب را دشنام داد و او را راند ، نعمان گفت : آيا تو ابو مرجب را