خلّى الكرام « 1 » على خطارة قدرهم * غرثى البطون ، و أشبع الأرذالا
و الرّذل يطغيه النّعيم و كلّما * يزداد حسن الحال زاد نكالا
اولست مادحك الّذى بفضائلى * اهل الفضائل تضرب [ 1 ] الأمثالا
سارت مسير الشّمس فيك قصائدى * تطوى السّهول و تقطع الأجيالا [ 2 ]
خلّدت ذكرك بالمديح كما غدا * غيلان خلّد بالثّناء بلالا
مالى اكلّف فى زمانك فوق ما * تقوى الجبال و بعبأه [ 3 ] اثقالا
ابدا أطالب بالحطام و لم اكن * يوما من الايّام أذخر مالا
الّا المآثر و المناقب اصبحت * فى وجه ارباب المآثر خالا
إنّى بليت بحصّة ما أرفقت * الّا الخراج و ثقله اغلالا [ 4 ]
قسما لو أنّك بعد ما فارقتكم * ابصرتنى لوجدت ثمّ خيالا
هامش
[ 1 ] - مب : يضرب
[ 2 ] - مب : الاحبالا
[ 3 ] - مب : بعبوه
[ 4 ] - مب : اعلالا
( 1 ) خلى الكرام . . . : كريمان را با بزرگوارى منزلتشان گرسنه مىگذارد و اشخاص پست را سير مىكند - شخص پست را نعمت طاغى مىكند و هر اندازه كه بر خوشحالى وى افزوده شود بر بدى و ناپاكى مىافزايد - آيا من آن ستايشگر تو نبودم كه اهل فضيلت به فضايل من مثل مىزنند ؟ - قصايد من كه دربارهء تو گفتهام مسير آفتاب را پيمود و دشتهاى هموار و كوهها را طى كرد - نام ترا با مديحه جاويدان ساختم چنان كه « غيلان » با ثناى خود بلال را جاويدان كرد - چرا در زمان تو من عهدهدار بارى سنگين باشم بالاتر از آنچه كوهها مىتوانند حمل كنند ؟ ! - هميشه مال دنيا را بخواهم و روزى نباشد كه مالى اندوخته باشم ؟ ! - جز اينكه خصال نيك و فضايل در چهرهء صاحبان نيكى چون خال است - من به سهمى رسيدم كه جز خراج به من سودى نداد و سنگينى آن زنجيرها بود - سوگند مىخورم كه اگر پس از جدايى من از شما مرا مىديدى خيالى را برابر خود مىيافتى -