رتبت او از فرقدين گذشته ، بتعصّب سلطان برخاست و عاقبت هم محمود نيامد ، و صدر الدين محمّد بن عبد اللّطيف خجندى بلشكر بغداد التجا كرد و ايشان را به اصفهان آورد و بر دست ايشان شهيد شد و چون لشكر خوارزم به عراق آمد اول كس كه بتعصّب ايشان برخاست عزّ الدّين مرتضى رى [ 1 ] بود و بر دست ايشان درجهء شهادت يافت ، و عزّ الدّين فرخ [ 2 ] سلطانى كه در كياست و كفايت با عطارد برابرى مىكرد چون مرغ زيرك در دام افتاد و با فوجى اندك بحرصى هر چه تمامتر خود را به اصفهان در ميانهء لشكر بغداد انداخت تا بيك لحظه سر او بر نيزه كردند ، و گرد جهان بر آوردند .
و نور الدين ككجه [ 3 ] كه در آخر عهد عرصهء عراق خالى يافت و ملك با دست گرفت و اقليمى كه سرهاى جبّاران در سر آن رفته بود ، و جمهورى از كبار ملوك و صناديد امرا بدان سبب بفنا رسيده ، عفوا صفوا او را ميسّر شد ، به حكم آنكه جز شمشير آلتى ديگر نداشت و رسوم پادشاهى ندانست ، چند كس را بركشيد و عاقبت بر دست ايشان كشته شد .
اين حكايات بدان آوردم تا معلوم شود كه با تقدير بارى تعالى تدبير بشر باطل است و بر هر كس كه قضاء محتوم نازل گشت و اجل معلوم برسيد بى اختيار بميقات اجل و ميعاد فنا دود [ 4 ] ، چنان كه نصّ قرآن مجيد بدان وارد است :
قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهِمْ
« 1 » ، و
سخن صاحب شريعت عليه الصّلاة و السّلام بر آن شاهد : إذا أراد اللّه إنفاذ قضائه و قدره سلب ذوى [ 5 ] العقول عقولهم حتّى ينفذ فيهم قضاءه و قدره « 2 » .
هامش
[ 1 ] - صو : عز الدين مرتضاى رى
[ 2 ] - مب ، شع : فرح . صو : فرج . متن از مب .
رك : راحة الصدور ص 366 و تصحيحات لازم در آغاز همان كتاب ص 6
[ 3 ] - مب : كلجه
[ 4 ] - مب : رود
[ 5 ] - مب : عن ذوى . صو : لذوى .
( 1 ) قل لو كنتم . . . : رك : ص 131 حاشيهء 2
( 2 ) اذا اراد . . . : آن گاه كه خداوند اجراى قضا و قدر خود را خواهد از صاحبان عقول ، عقلهاى ايشان را بگيرد تا خواست خود انجام دهد .