و از منثور الفاظ او اين كلمات است :
اخلاقك قد أخذت من الورد عرفه و من النّدّ عبقه . اخلاق هى الورد لو لا مرارته ، و المسك لو لا فارته ، و الماء لو لا إسراعه الى الكدر و الرّوض لو لا حاجته الى المطر . وجهه القمر [ 1 ] لو لا محاقة ، و المشترى لو لا احتراقه . هو عار من العوراء كاس من العلاء ، له الشّرف اليفاع و الامر المطاع و العرض المصون و المال المضاع [ 2 ] ، و له النّوال السّكب و الرّأى العضب ، و منه الإباء المرّ و الكرم العذب و هو واحد البشر و ثانى المطر و ثالث الشّمس و القمر . لهفى على دهر الحداثة اذ ، شعر :
غصن شبابى غضّ و ريق * و نقل شرابى عضّ و ريق
النّعمة عروس مهرها الشّكر و ثوب صوانها النّشر ، النّعمة عنده تكتسى من لؤمه أطمارا و تشتكى غربة و إسارا . ولّى المغرور يرسف من الرّعب فى حلق ، و يجرى مع الرّيح فى طلق . دارت رحى الحرب بين أعمار تباح ، و دماء تستباح و اجسام تطاح و ارواح تسفى بها [ 3 ] الرّياح و السّيوف للهامات دامغة و الرّماح فى الاكباد والغة « 1 » .
هامش
[ 1 ] - شع ، مب : البدر
[ 2 ] - اس : المضاغ . متن از شع
[ 3 ] - شع : يشفى بها .
حاشيهء شع : تسفيها . مب : تشفى بها .
( 1 ) ترجمهء عبارات عربى ( اخلاقك . . . والغة ) : اخلاق تو از گل بوى آن و از عود و عنبر رايحهء آن را گرفت . اخلاقى كه گل سرخ است اگر تلخى آن نمىبود ، مشك است اگر كيسه و ظرف آن نمىبود . آب است اگر به شتاب آلودگى نمىيافت و باغ است اگر نيازش به باران نمىبود . روى او ماه است اگر محاق نداشت و مشترى است اگر احتراق نداشت ( احتراق ستاره گرد آمدن آن است با خورشيد در يك درجه از يك برج ، و آن نزد منجمان نحس است ) . او عارى از زشتى و پوشندهء لباس بزرگى است . او راست شرافت بزرگ و امر مطاع و عرض مصون و مال تلف شده ( در راه احسان ) و بخششريزان و رأى قاطع . و از اوست اباى تلخ ( مناعت ) و كرم شيرين . و او يگانه بشر و ثانى باران و ثالث خورشيد و ماه است ، اسفا به روزگار جوانى كه شاخهء جوانيم تر و تازه و برگ دار بود و نقل شرابم دندان زدن ( بر رخ محبوبان ) و مكيدن دهان آنان بود - نعمت عروسى است كه مهر آن سپاس ، و جامهاى است كه صندوق آن گشادن آن است - نعمت در نزد او ( شخص لئيم ) به سبب لامت وى لباسهاى كهنه مىپوشد و از غربت و اسارت شكايت مىكند ( نعمت به زيبارويى تشبيه شده است كه گاه به سبب سماجت جامهء كهنه بر تن مىكند ، يعنى نعمت در نزد وى افسرده مىشود زيرا شخص لئيم آن را نمىبخشد ) شخص فريب خورده رو بر مىگرداند و راه مىرود چون آدمى بيمناك كه گرفتار حلقههاى زنجير است و در جريان باد سخت به حال دور - زدن حركت مىكند - آسياب مرگ گرديد ميان عمرهايى كه گويى مباح است و خونهايى كه مباح شمرده مىشود و اجسامى كه نابود مىگردند و روحهايى كه بادها آنها را پراكنده مىكنند ، و شمشيرها به مغزها رسنده است و نيزهها جگرها را مىليسد ( نابود مىكند ) .