تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اليميني ( تاريخ العتبي ) ( فارسى ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
و بعد از آن مجد الدّوله و شمس المعالى با يك ديگر صلح كردند و نصر را بفدا در ميان نهادند و باتّفاق يك ديگر حيلتى انديشيدند كه نصر را بدست آرند و خاطر از كار او فارغ گردانند . نصر ازين كار آگاه شد و در حقّ ايشان بدگمان گشت و در اثناء اين حال خبر رسيد كه ارسلان هندويچه والى قهستان كه از امرا و قوّاد سلطان بود بر سر ابو القاسم سيمجورى [ 1 ] تاختن كرده است و او را بولايت جنابد [ 2 ] انداخته . نصر پيش او رفت و بمرافقت او اعتضاد جست و او را بر قصد رى تحريض كرد [ 3 ] و بر مخاصمت مجد الدّوله اغرا داد [ 4 ] . ابو القاسم بدين تسويل و تخييل فريفته شد و زمام خود فرادست نصر داد و تا خوار بيامد ، و از رى لشكرى تمام پيش او باز رفتند و سدّى از أبطال خدم و أشبال حشم پيش مراد او مانع و حايل شد و او چون سورت آن شيران و صولت دليران مشاهدت كرد ، انگشت ندامت گزيدن گرفت و خجل و پشيمان خائبا خاسرا بازگشت . و شمس المعالى جمعى از عفاريت اكراد و شياطين انجاد بمقابلهء ايشان فرستاد تا حواشى ولايت و نواحى مملكت او از تعرّض ايشان نگاه داشتند و از آن حدودشان براندند . و چون ايشان از جوانب نا اميد گشتند و جهان بر خود تنگ يافتند دل بر خدمت سلطان محمود و اعتصام بحبل متين او قرار دادند و روى به حضرت او نهادند . و حال ابو القاسم در خدمت سلطان بدان رسيد كه از حضرت او بگريخت ، بر آن موجب كه در سابقه شرح آن داده آمده است . و نصر مدّتها ملازم خدمت بود و سلطان بياروجومند بوى داد ، و او بسر إقطاع خويش رفت و عرصهء آن ولايت از عظم همّت و علوّ شرف خويش تنگ يافت و بدان قناعت نتوانست نمود و در خناق آن بىمرادى اضطراب مىكرد تا از رى او را
هامش
[ 1 ] - شع : بلقاسم سيمجور . چت ، چق : ابو القاسم سيمجور [ 2 ] - مب : جناباد [ 3 ] - شع ، مب : تحريض داد [ 4 ] - شع ، مب : اغرا كرد .