ببوسيد و بجاى حجّاب بايستاد و جزع بسيار نمود و بر مفارقت امير ابو الحارث از سرير [ 1 ] سلطنت و جاى اسلاف و منزل اجداد زاريها كرد و مشايخ بخارا را بر عقب او فرستاد و تضرّعها نمود و او را با مستقرّ ملك خويش خواند و بطاعت و تباعت او تظاهر نمود ، و چون ابو الحارث اين احوال شنيد واثق شد و بر آن اعتماد كرد و مثالى مشتمل بر شكر مساعى و إحماد موقع خدمت و ارتضاء جملهء طاعت به فايق اصدار كرد ، و مفاتح [ 2 ] آن مثال اين كلمات بود : من جعل المخالصة ولّاك اللّه إماما يرشده و المناصحة زماما يمدّه فمسعود وقوفه حيث وقفته هذه و محمود تصرّفه حيث صرفته تلك « 1 » .
و ابو الحارث بدان حالت ارتياح نمود و بكتوزون كه امير حاجب بزرگ بود بسپاه سالارى لشكر به نيسابور فرستاد و او را سنان الدوله لقب داد و خويشتن روى به بخارا آورد و فايق باستقبال او رفت و بشرايط خدمت و عبوديّت قيام نمود و در موكب او با حضرت امارت آمد و آتش فتنه فرو نشست . بيت [ 3 ] :
آرام يافت در حرم امن وحش و طير * و آسوده گشت در كنف عدل انس و جان
گردون فروگشاد كمند از ميان تيغ * و ايّام بر گرفت زه از گردن كمان
از غصّه خون گرفت چو مى [ 4 ] ظلم را جگر * و ز خنده باز ماند چو گل عدل را دهان
و ميان فايق و بكتوزون مشاحنتى [ 5 ] قديم قايم بود و مغايظتى قوى مستمرّ ،
هامش
[ 1 ] - اس : سراى . متن از نسخ ديگر
[ 2 ] - نسخ ديگر : و فاتحهء
[ 3 ] - شع : شعر
[ 4 ] - شع : چو مل
[ 5 ] - نسخ ديگر : مشاحتى . در حاشيهء چت آمده : مشاحنتى صح .
( 1 ) من جعل . . . : اى « فائق » خداى ترا ولايت دهاد ، هر كه يك دلى را پيشوا كند كه او را رهنمون گردد و خير خواهى را زمامى گرداند كه او را يارى كند ، پس وقوف او آن جا كه يك دلى او را متوقف كند نيك است و تصرف او آن جا كه خير خواهى او را بر گرداند پسنديده است .