و امير ناصر الدّين را عزم خاست كه مدّتى به هرات رود و عهد مطالعهء اسباب و ضياع و اقطاع خويش تازه گرداند . بر آن صوب روانه شد و امير سيف الدّوله محمود به نشابور [ 1 ] در منصب امارت و زعامت لشكر متمكّن گشت و ابو على و فايق به فخر الدّوله نامه نوشتند و توقّع كردند كه از رى حمل فرستد تا در وجوه محافظان خويش خرج كنند ، و چنان نمودند كه معاملات جرجان كه از بهر اقامت ايشان مسلّم داشتهاند از قدر كفايت قاصر است . ابو نصر حاجب جواب نوشت كه مكتوبى كه صادر شده بود بر راى فخر الدّوله عرض كردم ، در جواب آن فرمود كه خزاين ملوك بر مثال دريا و رودخانههاى عظيم است كه غلبهء موج و غزارت آب آن چشمها پر كند و مردم را شگفت آيد و آن را كارى جسيم و يسارى عظيم انگارند و از مقسم آن غافل باشند و ندانند كه بر جويهاى بسيار صرف مىشود و اجزاء آن مستغرق ارباب حاجات و اصحاب ضروراتست ، و ما را اگر فسحت ولايتى هست اضعاف آن مؤن سپاه و وجوه أطماع و انواع محافظات در مقابلهء آن ايستاده است ، و اگر ما را وسع مئونت و إخراجات لشكر خراسان دست دادى ، آن اعمال با تدبير ديوان خويش گرفتمانى [ 2 ] و با ديگر ممالك ما مضاف گشتى [ 3 ] . حالى را بدانچه مكنت بود و دست رسيد خدمت كرديم و اگر زيادت توقّعى هست كه تعذّرى دارد عذر ما در آن باب ظاهر باشد .
ابو على و فايق ازين جواب كوفته گشتند [ 4 ] و معارف اتباع را حاضر كردند و در استكشاف از صلاح وقت و ترتيب كار خويش مشاورت كردند ، هر يك بنوعى رايى زد : بعضى گفتند : جرجان با تصرّف بايد گرفت و شعار دعوت نوح درين ولايت
هامش
[ 1 ] - چنين است در اين مورد ، در جاهاى ديگر : نيسابور
[ 2 ] - چنين است در اس و صو . شع : گرفتيمى
[ 3 ] - صو : ممالك مضاف كردمانى
[ 4 ] - شع ، مب ، صو ، چت : كوفته و مستوحش شدند .