تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى ) — صفحة 456

مساهمون:

ص٤٥٦
" رفتيم ، بقيه را بقا باد * لا بد برود هر آنك او زاد
پنگان فلك نديد هرگز * طشتى كه ز بام در نيفتاد
چندين مدويد ، كندرين خاك * شاگرد همان شدست كاستاد
اى خوب ، مناز ، كندر آن گور * بس شيرينست لا ، چو فرهاد
آخر چه وفا كند بنايى * كاستون ويست پارهء باد ؟
گر بد بوديم ، بد ببرديم * ور نيك بديم ، يادتان باد
گر اوحد دهر خويش باشى * امروز روان شوى چو آحاد
تنها ماندن اگر نخواهى * از طاعت و خير ساز اولاد
آن رشتهء نور غيب باقى است * كآنست لباب روح اوتاد
آن جوهر عشق كان خلاصه‌ست * آن باقى ماند تا به آباد
اين ريگ روان چوبى قرار است * شكل دگر افكنند بنياد
چون كشتى نوحم اندرين خشك * كان طوفانست ختم ميعاد
زان خانهء نوح كشتيى بود * كز غيب بديد موج مرصاد
خفتيم ميانهء خموشان * كز حد برديم بانگ و فرياد " « 1 »

از رباعيات :

" كى باشد و كى باشد و كى باشد و كى ؟ * مىباشد و مىباشد و مىباشد و مى
من باشم و من باشم و من باشم و من * وى باشد و وى باشد و وى باشد و وى " « 2 »
" تا مدرسه و مناره ويران نشود * احوال قلندرى به سامان نشود
تا ايمان كفر و كفر ايمان نشود * يك بنده حق به حق مسلمان نشود " « 3 »
هامش
( 1 ) كليات شمس ، ج 2 ، ص 88 - 87 ( 2 ) جاى اين رباعى را نيافتيم ( 3 ) كليات شمس ، ج 8 ، ص 136 ، رباعى 804