مردار جانى مىشود ، پيرى جوانى مىشود * مس زر كانى مىشود ، در شهر ما نعم البدل
شهرى پر از عيش و فرح ، بر دست هر مستى قدح * اين سوى نوش ، آن سوى صح ، اين جوى شير و آن عسل
در شهر يك سلطان بود ، وين شهر پرسلطان عجب * بر چرخ يك ماهست بس ، وين چرخ پرماه و زحل
رورو طبيبان را بگو كه " آنجا شما را كار نيست " * كآنجا نباشد علتى وانجا نبيند كس خلل
نى قاضيى ، نى شحنهاى ، نى مير شهر و محتسب * بر آب دريا كى رود ، دعوى و خصمى و جدل ؟ " « 1 »
* *
" مرا عاشق چنان بايد كه هربارى كه برخيزد * قيامتهاى پرآتش ز هر سويى برانگيزد
دلى خواهيم چون دوزخ كه دوزخ را فروسوزد * دو صد دريا بشوراند ، ز موج بحر نگريزد
فلكها را چو منديلى به دست خويش درپيچد * چراغ لايزالى را چو قنديلى درآويزد
چو شيرى سوى جنگ آيد ، دل او چون نهنگ آيد * بجز خود هيچ نگذارد و با خود نيز بستيزد
چو هفتصد پردهء دل را بنور خود بدراند * ز عرشش اين ندا آيد ، بنا مىزد بنا مىزد
چو او از هفتمين دريا به كوه قاف رو آرد * از آن دريا چه گوهرها كنار خاك در ريزد " « 2 »
هامش
( 1 ) كليات شمس ، ج 3 ، ص 146
( 2 ) كليات شمس ، ج 2 ، ص 29