" دل چو دانه ما مثال آسيا * آسيا كى داند اين گردش چرا ؟
تن چو سنگ و آب او انديشهها * سنگ گويد : " آب داند ماجرا "
آب گويد : " آسيابان را بپرس * كو فكند اندر نشيب اين آب را "
آسيابان گويدت : كاى نان خوار * گر نگردد اين كى باشد نانبا "
ماجرا بسيار خواهد شد ، خمش * از خدا واپرس تا گويد ترا " « 1 »
* *
" اى جهان آب و گل تا من ترا بشناختم * صد هزاران محنت و رنج و بلا بشناختم
تو چراگاه خرانى نى مقام عيسيى * اين چراگاه خران را من چرا بشناختم ؟
آب شيرينم ندادى تا كه خوان گستردهاى * دست و پايم بستهاى ، تا دست و پا بشناختم
دست و پا را چون نبندى ؟ گاهوارهت خواند حق * دست و پا را برگشايم ، پاگشا بشناختم
چون درخت از زير خاكى دستها بالا كنم * در هواى آن كسى كز وى هوا بشناختم
اى شكوفه تو به طفلى چون شدى پير تمام * گفت : " رستم از صبا تا من صبا بشناختم "
شاخ بالا زان رود ، زيرا ز بالا آمدهست * سوى اصل خويش يازم ، كاصل را بشناختم
زير و بالا چند گويم ؟ لا مكان اصل من است * من نه از جايم كجا را از كجا بشناختم
نى خمش كن ، در عدم رو ، در عدم ناچيز شو * چيزها را بين كه از ناچيزها بشناختم " « 2 »
هامش
( 1 ) كليات شمس ، ج 1 ، ص 114 - 113
( 2 ) كليات شمس ، ج 3 ، ص 283