غرض از ده ، شيخ نادان و به حقيقت و اصل نشده و مقلد و حجتتراش است ، مع الوصف نظر خود به دهنشينان را نيز با همين تشبيه فاش مىكند . حكايتى ديگر در تاييد اين نظر مىآورد :
" واعظى را گفت : روزى سائلى * كان تو منبر را سنىتر قائلى
يك سؤالستم بگو اى ذو لباب * اندرين مجلس سؤالم را جواب
بر سر بارو يكى مرغى نشست * از سرو از دم كدامينش به است ؟
گفت : اگر رويش به شهر و دم به ده * روى او از دم او مىدان كه به
ور سوى شهرست دم رويش به ده * خاك آن دم باش و از رويش بجه " « 1 »
اين حكايت نشان مىدهد كه مولانا داراى چه انديشهء متعالىتر از حيات ساده و ابتدايى روستا بوده و چقدر شايستگى مدنى داشته و كلا تلقى او از زندگانى اجتماعى چگونه بوده است .
جهد و توكل :
نظريات مولانا در باب جبر و اختيار نتيجتا در حيات دنيوى مىتوانست به ديدى واقعگرايانه منجر شود . مولانا دنيا را دنياى سببها و جنگها مىداند و از اين رو قبل از توسل به اسباب و پيش از جهد ، توكل را نمىپذيرد . به نظر او توكل نيرويى معنوى است كه به دنبال جهد به سراغ آدمى مىآيد . درحالىكه در تصوف زاهدانهء كهن ، اعراض كلى از دنيا و تحمل رياضات و توكل كامل به خدا و سر به كوه و بيابان نهادن ، شرط تصوف بود . و در شاخهء ديگر دكر را در سلوك اصل مىدانستند و نزد آنان ترك اسباب از شرائط عمده بود . حتى برخى از شاخهء قلندران شطار براى از بين بردن غرور و " منيت " ، برخى از سالكان را به تكدى وامىداشتند . از " رسالة الملامتيهء " ابو عبد الرحمن سلمى ، چنين
هامش
( 1 ) مثنوى ، ششم ، ص 278 ، ب 133 - 129 .