بوى بچه خود را استشمام كرد ، بىمحابا كشتش :
" اى خورندهء خون خلق از راه برد * تا نه آرد خون ايشانت نبرد
مال ايشان خون ايشان دان يقين * زانك مال از زور آيد در يمين
مادر آن پيل بچگان كين كشد * فيلبچهخواره را كيفر كشد
پيل بچه مىخورى اى پاره خوار * هم برآرد خصم پيل از تو دمار " « 1 »
او به صاحب منصبان و ارباب مقام چنان مىنگرد كه گويا بر گردهء خلق سوارند و و بال گردن ايشانند :
" بنده باش و بر زمين رو چون سمند * چون جنازه نه كه بر گردن نهند
جمله را حمال خود خواهد كفور * چون سواره مرده آرندش به گور
بر جنازه هر كرا بينى به خواب * فارس منصب شود عالىركاب
زانك آن تابوت بر خلق است بار * بار بر خلقان فگندند اين كبار
بار خود بر كس منه بر خويش نه * سرورى را كم طلب درويش به
مركب اعناق مردم را مپا * تا نيايد نقرست اندر دو پا . . . " « 2 »
ابيات زير نظر مولانا را بوضوح در اين باب بيان مىكند :
پادشاهى را خدا كشتى كند * تا به حرص خويش بر صفها زند
قصد شه آن به كه خلق ايمن شوند * قصدش آنكه ملك گردد پايبند
آن خراسى مىدود قصدش خلاص * تا بيابد او ز زخم آن دم مناص
قصد او آن نه كه آبى بركشد * يا كه كنجد را بدان روغن كند
گاو بشتابد ز بيم زخم سخت * نه براى بردن گردون و رخت . " « 3 »
هامش
( 1 ) مثنوى ، سوم ص 11 - 10 ، ب 138 به بعد . اين داستان در نفحات الانس جامى در شرح احوال ابو عبد الله القلانسى و از زبان وى نقل شده است ( نفحات الانس ، چاپ تهران ، ص 110 - 109 ) .
( 2 ) همان ، ششم ، ص 289 ، ب 29 - 324 .
( 3 ) همان ، ص 398 ، ب 97 - 2193 .