شعر
يا بليّ يا بليّ * جاءك الامر الجليّ
انزله الرّب العليّ * على ابن آمنة النّبيّ
بلي كويد : بخذا سوكند كه بسى برنيامد ، تا پيغمبر به مكه خروج كرد » .
و مالك « 1 » بن عامر « 2 » اشعرى كويد كه :
« مردى از مكه بميان ما آمد ، و ما را خبر كرد ، كه پيغمبر عليه السّلم به مكه خروج كرده است ، و مردم را با اسلام و مسلماني ميخواند .
من تعجب كردم كه اسلام جه باشد ، و مراد بذان چيست ؟
پس جون من خواستم كه به مكه روم ، بپيش پيغمبر عليه السّلم ، تا بهبينم كه چه ميكويد ، هر دو عمّ « 3 » من ، عبد شمس و اسلم ، پسران هاني برسيدند به من ، و روى به من آوردند ، در من جستند ، و مرا بند كردند ، و مال من بركرفتند .
پس من بشتافتم ، و بنزديك بت دويدم ، و او را بشكستم ، و روى به راه نهادم ، و آمدم تا به مكه رسيدم ، و طلب دستورى كردم كه بصحبت رسول عليه السّلم در روم .
مرا كفتند كه : رسول عليه السّلم بيرون خواهد آمد تا ترا ببيند ،
هامش
( 1 ) . در نسخهء اصل : ملك .
( 2 ) . يكى از اشراف و بزرگان اشعرى ، كه مؤرخين او را يكى از نخستين مهاجران اشعرى از يمن ، و از صحابه شمردهاند ، او در جنگ قادسيه از خود شجاعت نشان داد ، و نخستين كسى بود كه از رودخانه دجله عبور نمود ، و به مدائن درآمد . ( نگاه كنيد به : العقد الفريد : 3 / 348 ) ، ابن حجر عسقلانى در « الاصابة : 3 / 326 » مىگويد : ( مالك بن عامر بن هانىء بن خفاف الأشعرى ، كان معمّرا ، و له وفادة ، و له في ذلك قصيدة طويلة يشرح فيها احواله ، يقال إنّه أوّل من عبر دجلة يوم المدائن ) . قصيده طولانى كه ابن حجر بدان اشاره مىكند ، احتمالا اشعارى است كه در صفحات آينده خواهد آمد .
( 3 ) . عمّ : عمو .