جون رسول عليه السّلم از خانه بيرون آمد ، و نظر مبارك او بر من آمد ، مرا كفت : تو اشعرى نيستى ؟
گفتم بلى .
و بروايتي : رسول عليه السّلم كفت : اى تو مالك اشعرى نيستى ، پذر تو به حال صحّت اول شب بخفت ، جون در بامداد « 1 » آمد مرده بود ؟
كفتم : بلى .
رسول عليه السّلم فرمود : پذر تو مالى بكذاشت ، و تو نميدانى كه كجا نهاده است ؟
كفتم : بلى يا رسول اللّه .
ديكر فرمود : ياد دارى كه مردى از مكه به تو رسيد ، و كفت كه بمكّه شخصى پيذا شده است ، و مردم را با اسلام ميخوآند ، چون تو اين از وى بشنيدى تعجب كردى ؟
كفتم : بلى .
ديكر فرمود كه : هر دو عمّت به تو رسيدند ، و ترا بند بر نهادند ، و مجموع مال ترا برداشتند ؟
من كفتم : بلى ، اشهد أن لا إله الّا اللّه ، و أنّك رسول اللّه .
و بروايتى ديكر : رسول فرمود ، كه : بكوى : « اشهد أن لا إله الّا اللّه ، و أنّى رسول اللّه » . زود باشد اى مالك « 2 » كه تو مال خود فراكيرى ، و دفينهء پذرت بيرون آرى ، إن شاء « 3 » اللّه .
بعد از آن رسول فرمود : اى مالك نه در سرآىء تو دو درخت بيدمشك هستند ؟
كفتم : بلى .
رسول فرمود : ميانهء آن هر دو درخت بپماى ، چون بميآنهء آن برسى ، آن موضع را
هامش
( 1 ) . در نسخهء چاپى : چون بامداد درآمد .
( 2 ) . در نسخهء اصل : ملك .
( 3 ) . در نسخهء اصل : انشاء .