پيادكان ديدند كه بر پشتهء « 1 » آمدند .
از اهل آن ديها پرسيدند ، كه ايشان كيستند ، و جه طآئفهاند ؟
كفتند : اين قوم ديلماند ، هر سال با ما غزا كنند ، و غارت كنند ، و برده برند .
عبد اللّه با شانزده سوار بر نشست ، و پيش ايشان باز رفت ، و با ايشان جنك و حرب كرد . و جمعى را ازيشان باسيرى بكرفت ، و اسبان و مالهآىء بسيار بغنيمت بياورد ، و بموضع خود باز كرديد ، و كارسازى كرد كه باصفاهان رود . وجوه و اشراف اين ناحيت ، جون چنان ديدند ، پيش عبد اللّه رفتند ، و درخواه كردند كه او با مردم خود بذين ناحيت مقيم شود ، و ساكن بباشد . و هر جه ايشان بذان محتاج باشند ، و حكم كنند بذيشان دهند .
پس مدّتى بذين ناحيت ببودند . بعد از آن غدر و خيانت ، و نقض عهد از اهل عجم مشاهده كردند . پس ايشانرا بكشتند » ، چنانج شرح آن كذشت .
و نيز كفتهاند ، كه :
« احوص « 2 » چون معلوم كرد كه اهل عجم خلاف عهد كردند ، و عزيمت نمودند كه او را و براذرش را از اين ناحيت بيرون كنند ، وجوه و اشراف ايشانرا بميهمان خواند ، و در آن ميانه ايشانرا مجموع بكشت ، و از ايشان هيچ كس خلاص و رستكارى نيافت ، الّا سيامردان صاحب « 3 » جمكران .
بعد از آن اميران عرب ضيعتها را قسمت كردند ، و نامها نوشتند بفرزندان ، و بنى عمّان « 4 » ، و ديكر خويشان خود ، و ايشانرا به پيش خود دعوت كردند ، و ايشان :
هامش
( 1 ) . تپه و جايگاه مرتفعى را گويند كه در پس آن پناه گرفته يا مخفى مىشوند .
( 2 ) . در اصل : أخوص .
( 3 ) . صاحب : بزرگ .
( 4 ) . بنى عمّان : عموزادگان ، كه جمع نادرست و غير قياسى بنى عمّ است ، كه صحيح آن بنى اعمام مىباشد .