شب از سرآئى اسبى بيرون مىآرند و آب مىدهند ، و حال آنك آن اسب از آن محمّد بن سآئب بود .
پس جماعتى را بفرستاد ، و بفرمود تا بذان سراى در روند ، و هر كس را كه ببينند بكيرند .
پس آنجماعت بر فرمودهء حجّاج برفتند . جون نظر محمّد بر آن جماعت آمد سلاح در پوشيد ، و بر اسب نشست تا با ايشان محاربت كند . ماذرش بذو سوكند داد كه خود را از ايشان منع كند ، نبايد كه بغلط « 1 » كشته شود ، و ازو درخواه كرد دست « 2 » بذيشان دهد . و كفت حجّاج مثل محمّد را نكشد .
محمّد بن سآئب بجواب ماذرش كفت كه :
اگر حجّاج بر من دست يابد ، مرا بكشد و باك ندارد ، و مثل منى خود را بدست او ندهد ، تا او را بصبر « 3 » و آسانى بكشد .
پس ماذرش مقنع « 4 » از سر دركشيد ، و موى و پستانرا در دست كرفت ، و شفاعت كرد تا محمّد شمشير بينداخت و تسليم شد ، و در صحبت ايشان به پيش حجّاج آمد .
حجّاج او را كفت : اى محمد ! من فرمودم ترا كه بذان ناحيت ملازم باشى ، تو فرمان مرا خلاف كردى ، پس بفرمود تا او را بكشند . پس او را بكشتند . و در كوفه منادى « 5 » كردند ؛ كه هر كس را كه بعد از سه روز - از آل سآئب بن مالك « 6 » - در كوفه بيابند خون او هذر « 7 » باشد .
پس فرزندان سآئب از كوفه انتقال كردند ، و رحلت نمودند ، و در شهرها ميرفتند ، تا
هامش
( 1 ) . در اصل : بغلظ .
( 2 ) . يعنى تسليم ايشان شود .
( 3 ) . كشتن و به قتل رساندن انسان ، در حالى كه دست و پاى او بسته باشد ، و نتواند مقتول از خود دفاع كند ، و در مصباح المنير - در ماده صبر - آمده است : ( القتل صبرا : كلّ ذى روح يوثق حتّى يقتل ، فقد قتل صبرا ) .
( 4 ) . مقنع : پارچهاى كه موى سر زن را از ديد نامحرم بپوشاند .
( 5 ) . منادى كردن : فرمان امير و حكومت را به اطلاع و آگاهى مردم رساندن .
( 6 ) . در نسخهء اصل : ملك .
( 7 ) . هدر : ( به سكون و فتح دال ) به معناى آن كه خون او ريخته شود ، و بر آن ديهاى نباشد .