خالد روىء دل « 1 » ديد ، و بجانب أحوص ميل كرد ، و سخن ايشان دربارهء او نشنيد « 2 » .
پس جون [ عمر ] « 3 » بن يوسف والىء عراق شد ، ديكر باره دهاقين از أحوص و بد معاملتى او با ايشان شكايت ، و در خدمت [ يوسف ثقفىّ ] « 4 » ازو كله كردند . پس [ عمر بن يوسف ثقفى ] « 5 » بذين سبب أحوص را محبوس كرد ، تا آنكاه كه او را از حبس خلاص [ نمود ] « 6 » ، جنانج ذكر و شرح آن كذشت .
پس أحوص خواست كه براذرش عبد اللّه را ببيند ، عبد اللّه بذو پيغام داد كه مىبايد كه نظر من بر روىء تو نيايد ، و من تو را نبينم ، و مصلحت درين است ، خود را پنهان و پوشيده دار ، و در ساعت « 7 » بموضعى نقل كن كه مرا معلوم نباشد كه تو كجا ساكنى ، كه من ايمن نيستم ، و مىترسم كه اين مرد از خلاصكردن تو پشيمان شود ، و آنكاه مرا كويد كه براذرت را طلب كن ، و بصحبت من حاضر آر ، پس من سوكند خورم كه از تو خبر ندارم ، و ندانم كه تو كجآئى .
جون پيغام عبد اللّه بأحوص رسيد ، أحوص به بعضى از ضيعتهآىء خود روانه شد .
پس اتفاقا اصحاب [ يوسف بن عمر ثقفىّ ] « 8 » را كفتند كه : تو سبعى « 9 » از سباع « 10 » عرب
هامش
( 1 ) . در برهان قاطع آمده است : روى دل نمودن ، كنايه از احسان و نيكى كردن است .
( 2 ) . در اصل : ( سخن او دربارهء ايشان بشنيد ) ، كه خطاست و صحيح آن عكس اين گفتار است .
( 3 ) . در اصل و ديگر نسخهها : حجّاج .
( 4 ) . همان .
( 5 ) . همان .
( 6 ) . در « انوار المشعشعين : 1 / 78 » : تا آنگاه كه او از حبس خلاص شد ، و در نسخهء چاپى : تا آنگاه كه او از حبس خلاص يافت .
( 7 ) . هماكنون .
( 8 ) . در نسخهء اصل و ديگر نسخهها : حجّاج .
( 9 ) . سبع : درندهء - شير درندهء .
( 10 ) . سباع : جمع سبع .