چو جدّ اطهرش با تشنه كامى * شده قربان محبوب گرامى
كفن بر جسم پاكش ، بوريا شد * سرش ، زينت ده آن نيزهها شد
گل نازش شده پرپر ز خنجر * تنش عريان شده با جسم بىسر
ز آه سوزناك قطره ، امشب * به پا شد زمزمه در چرخ و كوكب
* * *
ابن الرضا
دارم دلى درياى خون از ظلم و عدوان * بحر بصر ، از درد قسمت كرده طغيان
مرغ دلم را كرده صيّادى نشانه * مىسوزم و مىسازم از دست زمانه
بر دام محنت ، مبتلا شد مرغ جانم * ديگر نمانده طاقت و تاب و توانم
در ماتم فرزند سلطان خراسان * يعنى جواد ، ابن الرضا ، محبوب جانان
شاهى كه رويش قبلهء اهل وفا بود * هم كان علم و حلم و هم بحر عطا بود
آن تالى قرآن ، ولىّ حىّ سرمد * كشّاف اسرار نهان ، مرآت احمد
از بهر قتل مقتداى ربع مسكون * پنجه به خونش كرده رنگين دخت مأمون
يا ربّ ، شد از زهر جفا قلبش پريشان * افسرده خاطر شد عزيز حىّ سبحان
زهر ستم بر قلب محزونش اثر كرد * خون جگر ، جارى ز مژگان بصر كرد
هر لحظه او مىگفت در سوز و گدازم * من سوختم از تشنگى ، يا ربّ ، چهسازم
جارى ز جوى ديدهام ، سيلاب خون است * درد و غم و اندوه من ، از حدّ فزون است
در را به رويش بسته آن شوم ستمگر * با لعل عطشان داده جان سبط پيمبر
چون كهربا گشته جمال دلربايش * گشته كمان از بار غم ، قدّ رسايش
در نوجوانى ، گلشن عمرش خزان شد * حيران و مفتون از غمش ، پير و جوان شد
چون جدّ مظلومش حسين ، لب تشنه جان داد * جان را به راه حىّ سبحان ، ارمغان داد
از دود آهش ، نيلگون روى فلك شد * حال دگرگون ، خاطر جنّ و ملك شد
گر از تنش ، از زهر كين ، تاب و توان رفت * جسم حسين ، عريان و رأسش بر سنان رفت
از خون شريان حسين و نوجوانان * رنگين شده صحرا و روى مهر تابان
امّ المصائب ، دختر زهراى اطهر * بگرفت در بر ، همچو جان ، جسم برادر