هامش
كه ما بدان بسنده كنيم و اين معانى كه ما بدانها دست يافتهايم و از « عين » خارجى گرفتهايم آثار روابطى هستند كه آن عين خارجى را به نوعى ارتباط و اتّصال به ما پيوند داده ، چنان كه مثلا زيد با شكل و رنگ خود ، به ديدهء ما و با صدا و گفتارش ، به گوش ، و با پوستش ، به دست ما مربوط شده و ما از او صفت بلندى قامت و سخنگويى و نرمى پوست و امثال آن را به انديشه درمىيابيم . پس در مثل ، زيد را انواعى از ظهور است كه به گونهاى به ما منتقل مىشود و اين را « صفات » ناميدهاند . امّا « خود » زيد و هستى ذات او به هيچ رو به اذهان ما منتقل نمىشود و از جاى خود بيرون نمىآيد و هيچ راهى براى شناخت و دريافت او نداريم جز آنكه فقط همان عين خارجى او را مشاهده كنيم و در اذهانمان نيز جز انديشيدن به اوصاف كلّى او ( براى شناختنش ) كارى نمىكنيم . پس اين را بفهم و در آن نيك بنگر . از اين بيان معلوم مىشود كه اگر ما مثلا خود زيد را در خارج مشاهده كنيم و « خود » او را به صورتى مشهود بيابيم او نزد ما شناختهشدهاى است كه « حقيقت » او را از ديگر چيزها تميز دادهايم و او را در واقع چنان « يگانه » كردهايم كه با غير خود اشتباه نمىشود . سپس هر گاه صفات او را يكى پس از ديگرى شناختيم شناخت خود را نسبت به او و دانش خويش را به احوال او كامل كردهايم . اما اگر خود او را مشاهده نكنيم و براى شناختنش از صفات او توسّل جوييم از او جز امورى كلّى نتوانيم شناخت كه موجب تميز « كامل » او از ديگرى ، و يكتايى خود او ( با ويژگيهايش ) نمىشود ، چنان كه اگر مثلا « خود » زيد را نديده باشيم و فقط دانسته باشيم كه او انسانى سپيد رنگ و بلند قامت و خوش برخورد است او در اين صفات ( با ديگران ) مشترك مىماند تا آنكه « خود » او را ببينيم و سپس آنچه از صفات او دريافتهايم به روى تطبيق مىدهيم . و اين است معنى گفتهء امام عليه السّلام كه : « شناخت « خود » حاضر قبل از صفت اوست ، و شناخت صفت غايب پيش از « خود » او » ( يعنى حاضر را نخست مىبينيم و سپس توصيف مىكنيم ، ولى در مورد غايب ، نخست وصفش را مىشنويم و سپس « خود » او را مىبينيم و آن اوصاف را بر او منطبق مىكنيم . - م . ) از اينجا همچنين آشكار مىشود كه يكتاشناسى خداى سبحان ، چنان كه بايد و شايد ، آن است كه نخست « عين - خود » او شناخته شود سپس براى تكميل ايمان به او ، صفاتش شناخته آيد . نه اينكه صفات و افعالش شناخته شود و حقّ يكتاشناسى او چنان كه بايد ادا نگردد . از آنجا كه خداى تعالى از هر چيز بىنياز است و همه چيز قائم به اوست ، صفاتش نيز قائم به اوست و همه چيز از قبيل زندگى و دانش و قدرت و آفرينش و روزى رسانى و زنده سازى و تقدير و هدايت و توفيق و امثال آن همه از بركات صفات اوست ، پس همه قائم به دو و بندهء اويند و از هر جهت نيازمند بدويند .
پس راه حقيقى شناخت اين است كه نخست « خود » او شناخته شود و سپس صفاتش شناخته شود و آنگاه از شناخت صفات به خصوصيّات آفريدگانش راه يافته شود نه بر عكس ، و اگر ما خدا را به وسيلهاى غير از « خودش » بشناسيم او را به حقيقت نشناخته باشيم ( كه به گفتهء مولانا جلال الدّين : آفتاب آمد دليل آفتاب . - م . ) و اگر چيزى از آفرينش او نه بوسيلهء شناخت « خودش » بلكه از طريق ديگر بشناسيم اين شناختى كه براى ما حاصل شده جدا از خداى تعالى و ناپيوسته بدوست و اين « ديگرى » ( هر چه باشد ) در ارزيابى وجود و هستى نيازمند به ( واجب الوجود ) است . پس واجب است كه بيش از هر چيز خداوند سبحان شناخته شود و سپس هر آن چيزى كه نيازمند به اوست شناخته آيد تا معرفت و شناختى چنان كه بايد و شايد حاصل شود . و اين است معنى گفتهء امام عليه السّلام كه : « تعرفه و تعلم علمه . . . الخ - او را مىشناسى و علمش را مىدانى » يعنى خود را به شناخت ادراكى نه شناخت توصيفى مىشناسى ، و ( تازه ) اين حق يكتاشناسى و تميز او نباشد . و تو خود را نيز از طريق شناخت خدا مىشناسى زيرا « تو » اثرى از آثار ( قدرت ) او هستى و نه در ذهن و نه در خارج از ذهن از « وجود » او بىنياز نيستى و خود ، خويشتن را از طريق خودت نمىشناسى كه خويش را بىنياز از او دانى و از سر ناآگاهى خدايى ديگر غير از « اللَّه » ( سبحانه و تعالى ) براى خودپندارى و مىدانى كه آنچه در « خويشتن » توست براى خدا و به سبب خداست كه در هيچ حالى از او بىنياز نيستى . ( شايد آوردن ضمير راجع به « نفس خويشتن » ، به صيغهء مذكر ( در متن عربى ) از جهت اكتساب تذكير به سبب اضافه است ) . و امّا اينكه فرمود : « تعلم علمه - دانش او را مىدانى » ممكن است كه معنى مقلوب