تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحف العقول عن آل الرسول ( ص ) ( رهاورد خرد ) ( فارسى ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
آگاه شدند . بارى ايشان طراز والايند ، فقر و بىچيزى و بلاهاى گوناگون شتابان‌تر از تاختن اسب بر سر ايشان بتازد ، سختى و تنگدستى در برشان گيرد و بلرزند و دچار فتنه شوند و زخمدار و بريده سر در هر سرزمين دور بيفتند ، به بركت آنان خدا بيمار را شفا دهد و نادار را توانگر كند و به وسيلهء ايشان شما پيروز شويد و باران گيريد و روزى يابيد و آنان به شماره ، كمترين افراد و به منزلت و اهميّت نزد خدا بزرگترين مردمند . طبقه دوم كه طراز پايينند ما را در آشكار دوست دارند و به روش پادشاهان مىروند . زبانشان با ماست و شمشيرشان بر ضدّ ما . طبقه سوّم كه طراز ميانه‌اند ما را در نهان دوست دارند ولى آشكارا را اظهار دوستى نمىكنند . به جان خودم اگر ما را ( فقط ) در نهان ( براستى ) دوست مىداشتند بىآنكه آشكارا اظهار دوستى كنند ، روزه‌داران به روز و نمازگزاران شب بودند ، اثر پارسايى را در رخسارشان مىديدى و اهل سازگارى و فرمانبردارى بودند . ( 1 ) آن مرد عرض كرد : من از دوستداران شما در عيان و نهانم . جعفر ( صادق ) عليه السّلام فرمود : دوستان ما در نهان و عيان نشانه‌هايى دارند كه بدان شناخته مىشوند . آن مرد عرض كرد : آن نشانه‌ها كدام است ؟ ( امام ) عليه السّلام فرمود : چند خصلت است ، نخست آنكه يكتاپرستى را چنان كه بايد شناخته‌اند و دانش يكتاشناسى را نيك آموخته‌اند ، و پس از آن بدان چه ذات و صفات اوست ايمان دارند ، سپس حدود ايمان و حقايق و شروط و تفسير آن را دانسته‌اند . سدير عرض كرد : اى فرزند پيامبر خدا ، نشنيده بودم كه ايمان را بدين شرح توصيف فرموده باشى . فرمود : آرى ، اى سدير ، پرسنده را نرسد تا نداند ايمان به كيست ، بپرسد كه ايمان چيست ؟ سدير عرض كرد : اى فرزند پيامبر خدا ، اگر صلاح مىدانى بيانى را كه فرمودى تفسير فرماى . ( حضرت ) صادق عليه السّلام فرمود : هر كه پندارد خدا را به انگاشتن دلها مىشناسد مشرك است . و هر كه پندارد خدا را به نام بىمعنى را با هم مىپرستد ، به راستى ، شريكى با خدا قرار داده است ، و هر كه پندارد [ معنى ] را نه به دريافت بلكه به توصيف مىپرستد در حقيقت حواله بر ناپديد كرده است ، و هر كه پندارد صفت و موصوف را ( با هم ) مىپرستد ، به راستى ، يكتايى را ابطال كرده چه صفت غير از موصوف است ، و هر كه پندارد موصوف را به صفت مىافزايد همانا بزرگ را كوچك كرده ( و بىنهايت را در نهايت گنجانده ) و هيچ يك خدا را چنان كه حقّ سنجش اوست نسنجيده‌اند . « 2 » ( 2 ) عرض شد : پس
هامش
( 2 ) بدان كه حقيقت هر يك از چيزهايى كه در عالم كون تكوين يافته همان « عين » اوست كه در خارج ( از ذهن ما ) وجود دارد . پس مثلا حقيقت « زيد » همان عين انسانى موجود در خارج است و همان است كه به خودى خود از هر چيز ديگر تميز دارد و به غير خود آميخته نمىشود و در اين حالت هيچ يك از امور او با ( حقيقت كلّى ) ديگرى مشتبه نمىشود . سپس ما پاره‌اى معانى ( يا مفاهيم ) را از او جدا مىكنيم و به ذهن خويش انتقال مىدهيم و به اين وسيله حال « چيزها » را مىشناسيم و در امر آنها مىانديشيم ، همچون معانى « انسان » و « بلند قامت » و « جوان » و « سپيدرنگ » و جز آن ، و اينها مفاهيمى كلّى هستند كه چون گرد آيند و بهم پيوندند گونه‌اى از تميز ذهنى را بدست دهند