بر سر سخن خود رفت و گفت : منم فرزند آن كس كه دعايش مستجاب است ، منم فرزند آن كس كه نسبت به پروردگارش چون دو سر كمان ( نزديك ) و يا نزديكتر بود ، منم فرزند آن شفيع كه سخنش را بپذيرند ، منم زادهء مكّه و منى ، منم فرزند آن كس كه قريش ناخواسته تسليمش شد .
منم فرزند آن كس كه پيروش نيكبخت شود و رهاكنندهاش بدبخت گردد . منم فرزند آن كس كه زمين برايش پاككننده و سجدهگاه قرار داده شد ، منم فرزند آن كس كه اخبار آسمانى پياپى برايش مىرسيد . منم فرزند آنان كه خدا پليدى را از ايشان بزدوده و به « طهارت » پاكشان نموده است . ( 1 ) پس معاويه گفت : اى حسن ! پندارم ( هنوز ) نفست به خلافتطلبى با تو در پيكار است ( و هنوزت سوداى خلافت در سر ) . گفت : واى بر تو اى معاويه ! خليفهء راستين كسى است كه به روش پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله رود و به طاعت خدا عمل كند ، « 3 » به جان خودم كه ما پرچمهاى هدايت و مشعلهاى تقواييم ولى تو اى معاويه از آنان هستى كه سنّتهاى پيامبر را از ميان بردند « 4 » و بدعتها را زنده كردند و بندگان خدا را به بردگى خويش گرفتند و دين خدا را بازيچه شمردند پس موقعيّتى كه تو از آن بهرهمندى از ميان برود و نابود شود و تو اندكى زنده مانى و آثار سوئش بر تو جاودان بماند .
( 2 ) اى معاويه به خدا سوگند كه خداوند دو شهر آفريده يكى به خاور و ديگرى به باختر كه نام آن دو جابلقا و جابلساست و خداوند بر آن دو شهر هيچ كس جز جدّ من پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله را به رسالت مبعوث نكرده است . ( 3 ) آنگاه معاويه گفت : اى ابا محمد ما را از شب قدر خبر ده . گفت :
آرى ، از اين گونه پرسشها در ميان آر ؛ به راستى ، خداوند آسمانها را هفت و زمينها را هفت و آدمى را هفت و جن را هفت ( گونه ) آفريده ، پس بايد ( شب قدر ) را از شب بيست و سوم تا بيست و هفتم جست . آنگاه حضرتش عليه السّلام از جاى برخاست .
( 4 )
كوتهسخنانى كه در اين معانى از آن حضرت عليه السّلام روايت شده
( 5 ) امام عليه السّلام فرمود : هيچ مردمى با هم مشورت نكنند مگر آنكه به رهيابى خويش رهنمون شوند . « 5 » ( 6 ) و فرمود عليه السّلام : فرومايگى اين است كه سپاس نعمت نگزارى .
( 7 ) و حضرتش عليه السّلام به يكى از فرزندان خود فرمود : اى پسرك من با هيچ كس برادرى مكن مگر آنكه بدانى كدام جايها مىرود و از كدام جايها مىآيد ( و ريشهاش در كجاست ) ، و چون نيك از حالش آگاه شدى و معاشرتش را پسنديدى به اين شرط با او برادرانه دوستى كن كه ( در ميانهء
هامش
( 3 ) مراد امام اين بود كه من خلافت و جانشينى نبىّ اكرم را به تو واننهادم بلكه آنچه تو به مردم فريبى و غصب و سوء استفاده از محظوراتى كه اطراف مرا احاطه كرده به دست آوردهاى فقط حكومت است و خلافت راستين الهى و امامت شرعى همچنان با ماست . - م .
( 4 ) در پارهاى نسخهها به جاى « ابار » [ اباد - دور ساخت ] آمده است .
( 5 ) مراد اينكه مشورت در ميانهء خود موجب رهيابى است . - م .