به پيمان خدا نيك چنگ در نخواهيد زد مگر آنكه كسانى را كه از آن دست برداشتهاند بشناسيد ( 1 ) و هرگز قرآن را به درستى چنان كه سزاست ، نخواهيد خواند مگر آنكه كسانى را كه تحريفش كردهاند بازدانيد . ( 2 ) پس چون اين همه را دانستيد ، بدعت و زورگويى را تشخيص مىدهيد . و دروغ بستن بر خدا و تحريف را مىبينيد و در مىيابيد آنكه سرنگون شد چگونه در افتاد ، ( و هشيار مىشويد تا ) آنان كه خود چيزى نمىدانند شما را به نادانى نكشانند . اين ( دريافت ) را از شايستگانش در خواهيد كه آنان نور ويژهاى هستند كه ( فقط ) از ايشان پرتو گرفته شود و پيشوايانى هستند كه بايد از ايشان پيروى كرد . ( 3 ) زندگى بخشى به دانش و مرگ نادانى بدانهاست و هم آنانند كه بردبارى و تحملشان شما را بر جهل ( مخالفانشان ) « 5 » ، و فرمان منطقشان از كم گوئيشان ، و آشكارشان از نهانشان آگاه مىسازد ، با حق مخالفت نمىورزند و در آن ( با يك ديگر ) اختلاف ندارند و از خداوند براى آنان سنّتى بازمانده « 6 » و حكم الهى در حقّ آنان روان شده و به راستى ، در اين امر تذكار و هشدارى است براى يادآوران و چون آن را شنيديد با خردى عملى و بكاربستن ، پايبند آن شويد « 7 » و تنها به بازگفتن آن اكتفا نكنيد كه راويان قرآن بسيارند و رعايتكنندگانش اندك ، و خداوند مددرسان است .
( 4 )
پاسخ آن حضرت به پرسشهايى كه از او شده و در ضمن خبرى به تفصيل آمده
( ما به اندازهء نياز پارهاى از آن را نقل كرديم ) ( 5 ) معاويه مردى را ناشناس وار فرستاد تا از امير مؤمنان عليه السّلام مسائلى را كه امپراتور روم از ( خود ) وى پرسيده بود باز پرسد . چون آن مرد به كوفه درآمد و با امير مؤمنان عليه السّلام سخن گفت ، حضرتش او را بيگانه تشخيص داد و بازجويى فرمود ، و او به حقيقت امر اعتراف كرد . « 1 » پس
هامش
( 5 ) در متن : « . . . اخبركم حلمهم عن جهلهم » حلمشان شما را از جهلشان آگاه مىكند » ولى به سياق عبارت پيداست كه ضمير « جهلهم » به كلمهء مقدّر محذوفى از قبيل « مخالفان يا دشمنان » رجوع دارد و معنى آن اينكه : حلمشان شما را به ميزان جهل مخالفانشان آگاه مىسازد . يا عبارت به صورت « عن عدم جهلهم - از عدم جهلشان » بوده و لفظ « عدم » ساقط شده ، يا « جهدهم - از كوشش آنان » بوده و به « جهلهم » تصحيف شده است . در الروضة چنين آمده است [ هم عيش العلم و موت الجهل ، يخبركم حكمهم عن علمهم و ظاهرهم عن باطنهم - حكمشان شما را از علمشان و آشكارشان از نهانشان آگاه مىكند . . . ]
( 6 ) در پارهاى نسخهها به جاى « من اللَّه سنّة » [ . . . سبقة - جايزه مسابقهاى ] آمده است .
( 7 ) در روضة الكافى به جاى « و اعقلوه اذا سمعتموه » [ اعقلوا الحق - ملازم و پايبند حق باشيد ] آمده است .
( 1 ) صدوق رحمة الله عليه اين روايت را در خصال با اسناد ، از حضرت ابى جعفر عليه السّلام ، و طبرسى در احتجاج و فتّال نيشابورى در الروضة ، هم از آن امام عليه السّلام ، و راوندى در الخرائج نقل كرده آوردهاند كه گفت : هنگامى كه امير مؤمنان عليه السّلام در ميدان بود و مردمى انبوه ، برخى نامستعدّ و برخى آمادهء پيكار ، پيرامونش گرد آمده بودند ، مردى نزدش آمد و گفت : سلام بر تو اى امير مؤمنان و رحمت و بركات خداوند . امير مؤمنان ( عليه السّلام ) به دو چشم گشوده ( خيره ) در او نگريست و سپس فرمود : و بر تو باد سلام و رحمت و بركات خداوند ، ( امّا ) تو كيستى ؟ عرض كرد : من مردى از افراد رعيّت و مردم سرزمين تو هستم . فرمود : نه تو از رعاياى من و نه از مردم سرزمين منى و اگر از اين پيش حتّى يك بار هم به من سلام گفته بودى هرگز از ديدهام پنهان نمىماندى و از خاطرم فراموش نمىشدى .
عرض كرد : اى امير مؤمنان مرا امان بده . امير مؤمنان ( عليه السّلام ) فرمود : آيا از لحظهاى كه وارد اين منطقه شدى تا كنون با كسى سخن گفته يا درگيرشدهاى ؟ گفت : نه . فرمود : پس بايد از جنگجويان حريف باشى . گفت : آرى ، فرمود :
آن گاه كه جنگ بار سنگين خود را فرو نهاده ( و جنگجوى خصم فتنهاى نكرده باشد ) پروايى نيست . عرضه داشت :
من مردى هستم كه معاويهام ناشناسوار به حضورت فرستاده تا پرسشهايى را كه ( امپراتور روم ) ابن اصفر ، از او كرده است - و به او پيغام داده : اگر تو شايستگى حكومت و جانشينى محمد صلّى اللَّه عليه و آله را دارى به اين پرسشهاى من پاسخ مىدهى و اگر چنين كنى من سفيرى را همراه با جائزهاى نزدت مىفرستم - ولى معاويه پاسخى نداشت و سخت نگران شد و مرا به خدمت تو گسيل كرد ، از تو باز پرسم . امير مؤمنان عليه السّلام فرمود : خداوند پسر ( هند ) چگرخواره را بكشد . . . تا پايان خبر با تفاوتى اندك .