مردى دوروى ( منافق ) كه اظهار ايمان كند و متظاهر به اسلام است نه ( چيزى را ) گناه مىشمارد ( و نه از گناه مىترسد ) و نه پروايى دارد كه به عمد بر پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله دروغ بندد ، اگر مردم مىدانستند كه به راستى و دروغزنى منافق است سخنش را نمىپذيرفتند و باورش نمىكردند ولى ( مردم با خود ) گويند : او همصحبت پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله بوده و او را ديده و از ( زبان خود ) او شنيده است ، از اين رو بىآنكه حالت منافقين را بدانند از او اخذ حديث كردند ( و سخنش را پذيرفتند ) . خداى عزّ و جلّ از منافقان آنچه را بايستى خبر داده « 3 » و به سزاوارتر صورتى آنان را توصيف فرموده و گفته است :
إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ
- چون ايشان را بنگرى ، بدنهاى ايشان تو را به شگفت آورد و چون سخن گويند به سخنانشان گوش دهى » « 4 » اينان پس از او ( پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله ) پراكنده شدند و ديرى زيستند ( و بر نفاق خود باقى ماندند ) و با پيشوايان گمراهى كه با ( به كار گرفتن ) ناحق و دروغ ، دعوتكنندگان به دوزخند رفت و آمد كردند و بدانها نزديكى جستند ، پس آنان را به كار و حكومت و قضاوت گماشتند و بر گردن مردم سوار كردند و به مدد آنان جهانخوارى نمودند . « 5 » ( 1 ) و تو ميدانى مردم همراه پادشاهان ، دنيا
هامش
( 3 ) در كافى به جاى « بما اخبر » [ بما اخبره - بدان چه آن را خبر داده ] و در ن ، [ اخبرك الله بما اخبرك - خدا تو را بدان چه خبرت داده خبردار كرده است ] آمده است .
( 4 ) المنافقين ، 4
( 5 ) مانند ابو هريره كه در منتها درجهء زبونى و پستى بود و پارهاى از عمر خود را در بىچيزى و فقر به خدمتگزارى در خانهها گذراند ، تن به مزد مىداد تا شكمش را سير سازد و چون اسلام آورد خود را به فقراى ( معروف به اصحاب ) صفّه بست و چنان كه بخارى در صحيح نقل كرده با صدقههاى مسلمانان مىزيست . وى چنان كه در الاصابة آمده است از آن رو همواره ملازم پيامبر خدا ( صلّى اللَّه عليه و آله ) بود كه شكمش را سير و كمبودش را جبران كند ( در گرانجانى و سماجت و پررويى او همين بس كه به نوشتهء سعدى در گلستان ، كثرت ديدار زحمت افزاى او از پيامبر اكرم به درجهاى بود كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله با آن اخلاق كريم كه هرگز نمىخواست خاطرى را به قدر ارزنى آزرده سازد ناگزير شد به او بفرمايد : كمتر به ديدارم بيا تا محبّت به تو افزون شود - زرنى غبّا تزدد حبّا . - م . ) او به همين حال زار و سماجت و وقاحت به زندگانى تلخ خود ادامه داد تا خليفهء دوّم روى كار آمد و او را مورد توجّه قرار داد و به سال 21 هجرى به حكومت بحرين گماشت ولى پس از دو سال به سبب خيانت عزلش كرد و پولهايى را كه از اموال مسلمانان اختلاس كرده بود از او پس گرفت و به وى گفت : من تو را در حالى كه نعلين در پا نداشتى به ولايت بحرين فرستادم آنگاه به من گزارش دادند كه تو اسبهايى به بهاى يك هزار و ششصد دينار خريدهاى ! و او را با تازيانه چندان زد كه بدنش خونين شد و به همان وضع فلاكت بار پيشين خود بازگشت و داغ خيانت و اختلاس بر پيشانيش خورده بود ، تا آنكه دور خلافت به خليفهء سوّم رسيد . ابو هريره به او پيوست و از دستياران و ياران او گشت و شروع به ساختن احاديثى در فضايل وى نمود ( از جمله ) گفت : « رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود : هر پيامبرى را دوستى بسيار نزديك ( و خليل ) از امّت خود باشد و خليل من عثمان است » كه ذهبى جعل اين حديث را از زشتكاريهاى ابو هريره شمرده است . و احاديث ديگرى جز اين كه در فضل عثمان و امويان به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بست و چون روزگار عثمان سپرى شد و خلافت به امير مؤمنان ( عليه السّلام ) رسيد ابو هريره گريزان به شام رفت و دمش را به دم معاويه ( عليه الهاويه ) بست و براى خرسندى خاطر وى به ناحق پرداخت و به نقل روايات خود ساخته از پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله به مردم شام مشغول شد از جمله مىگفت : پيامبر فرمود : « خداوند سه كس را امين وحى خود ساخت : من و جبرئيل و معاويه را ! » و نيز چنان كه خطيب در تاريخ خود آورده به ايشان مىگفت : « پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله تيرى به معاويه داد و به او فرمود :
اين تير را نگهدار تا در بهشت مرا باز بينى ! » و همچنين در فضل معاويه و امويان و صحابه ، پى در پى حديث مىتراشيد و به اين وسيله به معاويه تقرّب مىجست و او هم كوشش ( خباثت آميز ) او را پاس داشته و مقامش را افزون ساخت و خلعت خز به او در پوشاند و اموال بسيارى نثارش كرد . چون سال جماعة فرا رسيد ابو هريره با ولى نعمت خود پسر هند جگر خوار ( معاويه ) به عراق آمد و چون انبوهى مردم را ديد به دو زانو نشست و چند بار بر سر طاسش كوفت و گفت :
« اى مردم عراق آيا مىپنداريد من بر خدا و رسول دروغ مىبندم و خود را به آتش دوزخ مىسوزانم ؟ به خدا سوگند ، ( به گوش خود ) از پيامبر خدا ( صلّى اللَّه عليه و آله ) شنيدم كه مىفرمود : « هر پيامبرى را حرمى است و مدينه هم حرم من است ، هر كس در آن حادثه آفرينى كند لعنت خدا و فرشتگان و تمامى مردم بر او باد » ( ابو هريره ) سپس گفت : خدا را گواه مىگيرم كه على در آن ( شهر ) حادثهآفرينى كرده است . چون گفتههاى ابو هريره به گوش معاويه رسيد به وى جايزه داد و گراميش داشت و ولايت مدينه را به دو سپرد . مصحّح گويد : مطلب تا اينجا از كتاب ابو هريرة تأليف حضرت علامهء بزرگوار حاج سيد عبد الحسين شرف الدين كه سايهاش پاينده باد ( اينك به رحمت حق پيوسته . - م . ) گرفته شده است .
دانشى مرد گرانقدر علّامهء امينى در كتاب الغدير ، ج 11 ص 30 ، به نقل از تاريخ طبرى ، ج 6 ص 132 ، آورده است كه « معاويه چهار صد هزار دينار از بيت المال به سمرة بن جندب داد تا براى مردم شام در خطبه چنين در فشانى كند كه گفتهء خداى تعالى به اين عبارت :وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلى ما فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ وَ إِذا تَوَلَّى سَعى فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ- و كسى از مردمان هست [ مانند اخنس بن شريق كه يكى از منافقان بود ( و خود همين ابو هريره . - م . ) ] كه سخنش در بارهء زندگانى دنيا تو را به شگفتى مىاندازد ، و خداوند را بر آنچه در دل دارد گواه مىگيرد ، و حال آنكه بسيار كينهتوز است * و چون دست يابد مىكوشد كه در اين سرزمين فتنه و فساد بر پا كند و زراعت و دام را نابود مىكند ، و خداوند فساد را دوست ندارد » ( البقرة ، 204 و 205 ) ، در بارهء على بن ابى طالب ( عليه السّلام ) نازل شده است ! و نيز اين فرمودهء خداوند كهوَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ- و نيز از مردمان كسى هست كه در طلب خشنودى خدا از سر جان برمىخيزد ( مانند شبى كه على عليه السّلام به جاى پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله خوابيد ، ليلة المبيت ) » ( البقرة ، 207 ) ، در حقّ ابن ملجم مرادى ( شقاوتپيشه ) نازل شده شده است ! ! . او ( پيشنهاد معاويه را ) پذيرفت و اين دو آيه را بر همين اساس بىپا روايت نمود و پس از او نيز زياد را بر بصره مسلّط ساخت كه هشت هزار تن از مردم را در آن شهر بكشت . فيض رحمه اللَّه در الوافى گويد : عتايقى در شرح خويش بر نهج البلاغة از مدائنى آورده است كه وى در كتاب الاحداث گويد : معاويه به دست نشاندگان خود بخشنامه نوشت كه مردم را به روايت گويى در فضايل صحابه فراخوانند و هيچ خبرى را كه كسى در بارهء ( حضرت ) ابو تراب ( على عليه السّلام ) نقل مىكند ترك نكنند مگر آنكه به نقيض و بر ردّ آن خبرى در بارهء صحابه براى من بسازند ، به اين ترتيب بسيارى اخبار ساختگى و عارى از حقيقت ( از كارخانه دروغسازى و حديثتراشى آنان ) روايت شد تا آنها را بر منابر باز گويند . ابن ابى الحديد آورده است كه معاويه به يكى از صحابهء ( پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله ) مال هنگفتى داد تا حديثى در نكوهش على عليه السّلام جعل كند و آن را ( اينجا و آنجا ) باز گويد و وى چنين كرد . از ابن عرفه معروف به نفطويه روايت شده است كه بيشتر احاديث ساختگى در فضايل صحابه در روزگار بنى اميّه و براى تقرّب به آنان كه مىپنداشتند با جعل چنين احاديثى بنى هاشم را منكوب مىسازند ، ساخته و پرداخته شده است .