« مالك الملك كه ملك مىدهد و مىگيرد « ملكى به تو داد و ملك را از وى گرفت .
« خلافت در خور وى نبود ، « همانند زنى شوهردار بود كه « وى را به متعه شوهر داده بودند .
« بيعت وى به نزد مردم چه زشت بود ! « بهترين سخن مردم اين بود كه : خلع شد .
« كاش كشتى او را سوى قاف برد ، « جانم فداى ملاحى كه او را ببرد .
« چه بسيار شاهان كه پيش از تو « كار مردم را به راه مىبردند « و اگر آنچه را تو به دوش بردى « برده بودند لنگ شده بودند .
« مردم به سبب تو از پس تنگى گشايش يافتند « و خدا از پس تنگى گشايش ميآورد .
« خداى بدى را از تو دفع كند .
« كه به وسيله تو بدى را از ما دفع كرد .
« نه ستايش من تباه مىشود « نه آن پرورش كه مرا داده اى .
« و خداى را ستايش كه من پرورنده اى يافتم .
« ملك مرا در نجد ، كه گرفته شده به من بازده « كه كسى همانند تو به كسى همانند من « ملكها به تيول مىدهد .
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 6233
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٦٢٣٣